از کسی که دلش گرفته
نپرسین چرا
آدما وقتی نمی تونن
دلیل ناراحتیشونو بگن
دلشون بیشتر میگیره
کسی که بهترین نصیحت ها رو میکنه
معمولا کسیه که
بدترین شرایط زندگی رو
تجربه کرده
ميداني، روزي که ماجراي عشق تو را به مادرم گفتم، چه اتفاقي افتاد؟
اصلا بگذار از اول برايت بگويم:
قبل از اين که حرفي بزنم موهايم را باز کردم و روي شانه ام ريختم مادرم گفته بود موهايت را که باز مي کني انگار چند سال بزرگتر مي شوي، ميخواستم وقتي از عشق تو مي گويم بزرگ باشم.
بعد از آن دو استکان چاي ريختم، بين خودمان بماند اما دستم را سوزاندم و نتواستم بگويم آخ، بلکه دلم آرام بگيرد.
مجبور بودم چون مادر اگر ميفهميد بزرگ شدنم را باور نمي کرد.
دست سوخته ام را زير سيني پنهان کردم چاي را مقابلش گذاشتم و کنارش نشستم.
عشقت توي دلم مثل قند آب ميشد و نميدانستم بايد از کجا شروع کنم.
با ترديد گفتم: مادر جان، اگر آدم عاشق باشد زندگي چقدر دلنشين تر بر آدم مي گذرد، نه؟
عينک مطالعه ا از چشمش برداشت و نگاهش را به موهايم دوخت، انگار که حساب کار دستش آمده باشد.
نگاهش را از من گرفت و بين گل هاي قالي گمکرد.
+ " عشق" چيز عجيبي است دخترکم انگار که جهاني را توي مردمک چشمت داشته باشي و ديگر هيچ نبيني، هيچ نخواهي و با تمام نديدن ها و نخواستن ها باز هم شاد باشي و دلخوش.
عشق اما خطرات خاص خودش را دارد، عاشق که باشي بايد از خيلي چيز ها بگذري، گاهي از خوشي هايت، گاهي از خودت، گاهي از جواني ات....
دستي به موهاي کوتاهش کشيد و ادامه داد: عاشقي براي بعضي ها فقط از دست دادن است، براي بعضي ها هم به دست آوردن....
اما من فکر ميکنم زن ها بيشتر از دست مي دهند.
گاهي موهايشان را، که مبادا تار مويي در غذا معشوقه ي شان را بيازارد.
گاهي ناخن هاي دستشان را، که مبادا تميز نباشد و معشوقه شان را ناراحت کند.
گاهي عطرشان را توي آشپزخانه با بوي غذا عوض مي کنند.
دستشان را مي سوزانند و آخ نمي گويند.
مکث کرد و سوختگي روي دستش را با انگشت پوشاند: گاهي نميخرند، نمي پوشند، ناديده مي گيرند که معشوقه شان ناراحت نشود.
تازه ماجرا ادامه دار تر مي شود وقتي زن ها حس مادري را تجربه مي کنند، عشقي صد برابر بزرگتر با فداکاري هايي که در زبان نميگنجد.
دخترکم عاشقي بلاي جان آدم نيست اما اگر زودتر از وقتش به سرت بيايد از پا در مي آيي....
لبخندي زدم، از جايم بلند شدم و به اتاقم رفتم، جاي سوختگي روي دستمواضح تر شده بود، رو به روي آينه ايستادم و به خودم نگاه کردم.
عاشقي چقدر به من نمي آمد، موهايم را بافتم، دلم مي خواست دختر کوچک خانواده بمانم، براي بزرگ شدن زود بود، خيلي زود....
من یک دخترم
ضعیف و محکمم
اونقدر ضعیف که با هر حرفی بشکنم
اونقدر قوی که نذارم کسی بفهمه
ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺭو
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ , ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﺷﺐ
ﺗﻮﺕﻓﺮﻧﮕﯽ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﮐﻪ
ﭘﯿﺶﺧﻮﺩﻡ ﺑﺨﻮﺍﺑﻦ , ﺍﻣﺎ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﻫﻤﻪﯼ ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯿﺎﻡ ﻟﻪ ﺷﺪﻥ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺒﺮﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ
ﺧﻮﺍﺑﻢ
ﭼﻮﻥﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﺸﻪ !
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﯾﻪ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ
ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﻢ ﮐﻼﺳﯿﺎﻡ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
ﺍﻣﺎ ﯾﻪﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮐﯿﻔﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ
ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﮐﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ .
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ
ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ
ﭼﻮﻥ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ !
! ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮﺵﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ
ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯﻡ ﺩﻭﺭﻣﯿﺸﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳﺶ
ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻣﺶ !
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ
ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ , ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺯﺍﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ , ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻢﻧﮕﺮﻓﺘﻤﺶ ﮐﻪ
ﺑﯿﻔﺘﻪ ﺑﺸﮑﻨﻪ ,
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ ,
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺮﻩ ... ﺍﻣﺎ
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﺳﺮﺵ ﺑﺎﮐﺴﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﮔﺮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ
ﮐﺮﺩﻩ ....
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ
ﭼﺠﻮﺭﯼ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ...
زنده یاد حسین پناهی
مرد ها تشنه روز مرد نیستند.
مرد ها به یک روز قدردانی در سال نیازی ندارند.
مرد آفریده شده تا تکیه گاه شود نه متکی.
مرد برای لطافت و حسودی و چشم و هم چشمی نیامده.
مرد آمده برای سماجت،
برای جنگ با غول زندگانی،
برای نبرد بی وقفه و بی انتها آمده،
برای به آرامش رساندن خانواده اش،
همین که تبسم را برلب زنش ببیند،
همین که لبخند را بر چهره دخترش ببیند،
همین که پسرش بتواند پیش دوستانش سرافکنده نباشد،
همین که خواهرش بتواند به او تکیه کند و مادرش با او درد و دل کند و پدر پیرش جوانی خودش را در او ببیند،
مرد را خوشبخت می کند.
مرد آمده همه را خوشبخت کند.
آمده تا شود ستون خانواده،
آمده بسوزد تا روشنایی بخشد.
هیچ گوهر گران بهایی هیچ مردی را خوشحال نمی کند جز آرامش خانواده اش.
بهترین هدیه برای یک مرد، یک تشکر واضح و شفاف به همراه لبخند و آرامش خانواده اش هست.
بدون هزینه
عمر وعزتتان زیاد
روز "پدر" و "مرد" مبارک.