هر آدمی یه روزی یه جایی مجبور میشه خودشو جا بذاره و بره،
توی یه کافه،
یه خیابون،
یه شهر،
تو دل یه آدم...
از یه جایی به بعدم وقتی کسی از آدم میپرسه، خوبی؟
آدم بیشتر دوباره یادش میوفته که خوب نیست
دلم برایِ دخترکِ درونم تنگ شده ...
دخترکی که بایک لواشک و عروسک ، ذوق می کرد ...
یا دغدغه ی روزانه اش ، رنگِ لاکِ ناخون هایش بود ...
همان دخترکی که خنده هایش ؛ کودکانه و نگاهش ؛ دلنشین بود ...
دخترکی که معصومیتش را ، از راه رفتنش می شد تماشا کرد ...
گاهی دلم از قوی بودنم می گیرد ...
دلم میخواهد دوباره همان دخترک ظریفی باشم که با یک نگاه ، می شکست ... اما نه از درون !
صدای شکستنش را بغض می کرد ، و با اشک هایِ دانه دانه اش ، دلِ دنیا را می لرزاند ...
قوی بودن ؛
همیشه هم خوب نیست !!!
متاسفانه آدم دلش واسه یکی تنگ نمیشه
که بگی نهایت فردا یه بلیط میگیرم میرم میبینمش .
واسه یکی تنگ میشه
که گوه هم بخوری فایده ای نداره:)
۷_۸ سالم بود یه روز بابام گفت امروز یه سورپرایز برات دارم هر چی پرسیدم چیه نمیگفت.
میگفت حدس بزن، فکرم هزار جا رفت، دوچرخهٔ جدید؟ یه عروسک خیلی باحال؟ اسکیتِ جدید؟ خیلی چیزا بهش گفتم همش میگفت نه داشتم دیوونه میشدم دیگه عین اسفند رو آتیش بالا و پایین میپریدم عصر گفت بریم سورپرایزتو بهت بدم هر چی نگاه میکردم به دور و اطرافم میدیم هیچی که بشه منو باهاش سورپرایز کرد اینجا نیست انقد گیر دادم تا روی پل هوایی بهم گفت داریم میریم بلیت بگیریم بریم مشهد، اولش خورد تو ذوقم بابام نگام کرد گفت دوست نداری؟ بعدش که فکرامو کردم گفتم چرا خوبه و بریم ولی شاید یه عروسک اون روز منو از سفر مشهد بیشتر خوشحال میکرد.
الان که زمان گذشته یه روزایی دلم میخواد بیاد بگه سورپرایز دارم بریم مشهد؟
الان میدونم یه وقتایی تو زندگی هست که همه چی داری، همه چی بر وفق مراده ولی حال دلت خوب نیست اون روزا باید از این سورپرایزا باشه که حالتو خوب کنه.
بر عکس هر سال که غبطه خوردم به خداحافظی ها و کاروان اربعینی ها امسال درست وقتی که دلم شکسته بود که باز هم جامانده ام معجزه شد و طلبیده شدم اونم درست وسط اون روزایی که شدیدا به سورپرایز احتیاج داشتم.
بهترین اتفاق نود و هفتِ من قطعا همینه...
الهی که سال بعد قسمت همه بشه.
حالا وقت طلب کردن حلالیته.
لایق باشم به یاد تک تکتون و نائب الزیاره هستم.
به رسم رفاقت حلال کنید.
التماس دعا
#لبیک_یاحسین
من خسته م از احوال این روزام
از مُرده ای که زندگی کرده
از احتمالاتی که هر ساعت
تو مغز این بیچاره می گرده
این آدم ِ غمگین ِ بیچاره
خسته ست از راهی که بن بسته
از زندگی کردن تو رویاها
خسته شده...خسته شده... خسته
چیزی شبیه زخم یک خنجر
هرشب رو قلبش تازگی داره
گاهی دلش میخواد که در یک آن
از زنده بودن دست برداره
مرگای تدریجی برام خوب نیس
این ضربه باید کاری تر باشه
قلب من و دست تو و خنجر...
احساس رو دیوار می پاشه...