۷_۸ سالم بود یه روز بابام گفت امروز یه سورپرایز برات دارم هر چی پرسیدم چیه نمیگفت.
میگفت حدس بزن، فکرم هزار جا رفت، دوچرخهٔ جدید؟ یه عروسک خیلی باحال؟ اسکیتِ جدید؟ خیلی چیزا بهش گفتم همش میگفت نه داشتم دیوونه میشدم دیگه عین اسفند رو آتیش بالا و پایین میپریدم عصر گفت بریم سورپرایزتو بهت بدم هر چی نگاه میکردم به دور و اطرافم میدیم هیچی که بشه منو باهاش سورپرایز کرد اینجا نیست انقد گیر دادم تا روی پل هوایی بهم گفت داریم میریم بلیت بگیریم بریم مشهد، اولش خورد تو ذوقم بابام نگام کرد گفت دوست نداری؟ بعدش که فکرامو کردم گفتم چرا خوبه و بریم ولی شاید یه عروسک اون روز منو از سفر مشهد بیشتر خوشحال میکرد.
الان که زمان گذشته یه روزایی دلم میخواد بیاد بگه سورپرایز دارم بریم مشهد؟
الان میدونم یه وقتایی تو زندگی هست که همه چی داری، همه چی بر وفق مراده ولی حال دلت خوب نیست اون روزا باید از این سورپرایزا باشه که حالتو خوب کنه.
بر عکس هر سال که غبطه خوردم به خداحافظی ها و کاروان اربعینی ها امسال درست وقتی که دلم شکسته بود که باز هم جامانده ام معجزه شد و طلبیده شدم اونم درست وسط اون روزایی که شدیدا به سورپرایز احتیاج داشتم.
بهترین اتفاق نود و هفتِ من قطعا همینه...
الهی که سال بعد قسمت همه بشه.
حالا وقت طلب کردن حلالیته.
لایق باشم به یاد تک تکتون و نائب الزیاره هستم.
به رسم رفاقت حلال کنید.
التماس دعا
#لبیک_یاحسین



یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷ |

 

اسلایدر

دانلود فیلم