من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام



جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹ |

 
 


آدمي كه از يه جايي به بعد فقط سكوت ميكنه، تبديل به يه آدم آروم نشده؛
فقط خسته شده از جنگيدن!
اونجايي كه منتظر جنگيدنش بودي ولي ديدي فقط يه لبخند بهت زد بدون روزِ رفتنش نزديكه!
بعضي از آدما وقتي باهات ميجنگن يعني براشون مهمي
و وقتي هم ديگه نسبت بهت بي تفاوت ميشن يعني دارن زندگي كردن بدون تو رو به خودشون ياد ميدن!
از هر جنگي نترس!
بعضي از سكوتااز جنگ هم ترسناك ترن!

"نیلوفر رضایی"
 



سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹ |

 
 


‏من دیگه آرزویی ندارم
نه اینکه الان همه چی دارما،
دیگه حوصله ندارم به چیزایی که ندارم فکر کنم
دیگه حتی توی فکرمم از اینی که هستم فراتر نمیتونم برم.

 

 



جمعه ۲۴ مرداد ۱۳۹۹ |

 
 


دچارِ نوعی بهت‌زدگی و بی‌حسی شده‌ام.
احساسِ خستگی نمی‌کنم،
خوابم نمی‌آید،
غصه‌دار نیستم،
شاد هم نیستم؛
قدرتِ این را ندارم که تو را با خیالِ خودم به اینجا بیاورم.
هر چند که تصادفاً سمتِ راستم یک صندلیِ خالی وجود دارد،
گویی برای تو گذاشته شده است؛
در چنگالِ چیزی هستم و نمی‌توانم خودم را از دستش رها کنم.

"فرانتس کافکا"
 



دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹ |

 
 


و زمان‌هایی دقیقا مثل همین لحظه از حرف‌زدن فرار می‌کنم،
از فکر کردن فرار‌ می‌کنم،
از به یادآوردن بعضی خاطرات فرار می‌کنم،
از زندگی فرار می‌کنم،
اما نمی‌دانم به کجا، مقصدم نامعلوم است،
شاید درست‌‌تر این باشد که بگویم اصلا جایی ندارم تا به آن‌جا بروم،
سرگردان و حیران وسط یک راه که حتی نمی‌دانم در کدام نقطه‌اش ایستاده‌ام،
دلم می‌خواهد شجاعت داشته باشم تا با تمام حرف‌ها، خاطرات، فکر‌ها و هر چیز دیگری روبه‌رو بشوم،
اما من آدم شجاعی نیستم،
برای همین هم از این سردرگمی می‌ترسم،
یه مثلی است که می‌گوید:" نه راه پیش دارد نه راه پس."

 

#محدثه_صابری

 



پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹ |

 
 


برای هیچ‌کس آن‌قدرها مهم نیست که تو تا چه اندازه غمگینی و داری لابلای نقاب آرامش و سکوتت چقدر رنج می‌کشی.
انسان‌ها فقط چهره‌ی خندان و روی گشاده‌ی تو را می‌خواهند.
برای هیچ‌کس تحمل یک چهره‌ی گرفته و یک حال نگران، منفعتی ندارد.
انسان‌ها معمولا در روزهای آسانی کنار تو می‌مانند،
روزهای سخت، آدم‌های سخت و دوستان سخت و رفیق‌های سخت می‌خواهد...
ولی تو آدم‌ها را دوست داشته باش،
حتی اگر برای هیچ‌کدامشان اهمیتی نداشته باشد که تو درست همین لحظه که آرام و خون‌سرد مقابلشان ایستاده‌ای،
در اعماق کدامین پرتگاه اندوه، داری دست و پا می‌زنی....

#نرگس_صرافیان_طوفان



چهارشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۹ |

 
 


به درک تیکه کلامش بود.
فرقی نداشت چه خبری بشنوه، فرقی نداشت از کی بشنوه.
زیر چشمی یه نگاه بهت می کرد و‌ با لحنی که مخصوص خودش بود می گفت به درک.
دلار گرون شده. به درک‌.
فردا عیده. به درک.
فلانی از ایران رفت. به درک.
رفتیم جام جهانی. به درک.
دنیا رو لجن برداشته. به درک.
گذشته ش رو یادمه. به هر اتفاقی واکنش نشون می داد. پر از شور و شوق زندگی بود. پر از حس و هیجان.
ولی از یه جایی به بعد همه چی بی معنی شد. روزگار بی حسش کرد.
بعد از چند وقت بی خبری سر زده پیداش شد.
انگار داشتم غریبه ای رو می دیدم که چهره ش آشنا بود! حالش خوب نبود. از زبونش نشنیدم. چشماش داشت می گفت.
بهش گفتم چه خبر از درس و دانشگاه؟ گفت انصراف دادم.
گفتم خسته نباشی‌.
گفت اتفاقا خسته ام.
گفتم چای یا قهوه؟ گفت هیچ کدوم... گوش.
هنوزم برای غر زدن آدمای خسته گوش داری؟ گوش شدم.
گفت نه پیاده روی می کنم.
نه کاری می کنم.
تا لنگ ظهرم می خوابم.
ولی خسته ام.
روحم پا درد گرفته از بس دنبال خودش گشته.
بدن درد گرفته از بس فکر و خیال رو دوشش گرفته.
یادته چقدر می گفتم به درک؟ دیگه نمی خوام بگم به درک.
چون دلم می خواد برگردم به روزایی که هر اتفاق خوبی خوشحالم می کرد.
روزایی که با هر خبر بدی ناراحت می شدم.
شور و شوق زندگی رو می خوام.
یادته همیشه می گفتی زندگی رو نمیشه زد عقب...
جلو چی؟ نمیشه بزنیم جلو...
یه سال،دو سال، ده سال....
شاید چند سال دیگه حالمون بهتر از الان باشه هان؟
بهش گفتم اگه بدتر بود چی؟
گفت به درک.به درک.به درک.
فقط می خوام این روزا نباشم.
میشه؟

#حسین_حائریان

 



شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹ |

 

اسلایدر

دانلود فیلم