کاش یه ابر بودم...
اینقدر میباریدم تا تموم شم :)

+آخرین شبِ پاییز،
یلداتون به خیر



جمعه ۳۰ آذر ۱۳۹۷ |

 
 

گفت:چرا دلت گرفته؟!
گفتم:نمیدونم
گفت:دل که بی خود نمی گیره!
گفتم:چرا!
دلی که بی صاحب باشه میگیره
خود و بی خود،
وقت و بی وقت ...



چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷ |

 
 
قرار بود خوشبخت باشیم.
برای خودمون کسی بشیم.
کمک کنیم دنیا قشنگ تر بشه، مایهٔ افتخار خانوادمون باشیم.
قرار بود همه دکتر و مهندس و خلبان و پلیس بشیم.
کشورمونو بسازیم.
قرار بود آدم مهمی بشیم و موفق باشیم.
قرار بود جوونی کنیم.
قرار بود عاشق بشیم، ازدواج کنیم، پدر بشیم، مادر بشیم.
قرار بود خنده رو لبامون باشه، بریم سفر، شیرین زندگی کنیم، بچه هامونو بزرگ کنیم.
قرار بود بچه هامون هم موفق بشن، خوشبخت بشن.
قرار بود دکتر مهندس شدنشونو ببینیم، عروس و داماد شدنشونو.
قرار بود نوبت ما باشه که به بچه هامون افتخار کنیم.
قرار بود نوه‌دار بشیم.
و همچنان عاشقانه و با لبخند زندگی کنیم.
قرار بود خنده پاک نشه از لبامون.
قرار بود زورمون به مشکلاتِ زندگی برسه.
قرار بود تو یکی از روزهای پیری در کنار همسرمون خوشبختی هامونو بذاریم و برای همیشه از دنیا بریم.
قرار بود خوشبخت و رویایی زندگی کنیم و آروم و قشنگ هم بمیریم.
قرار نبود با بدبختی دانشگاه قبول بشیم.
قرار نبود اون همه استرس و سختی بکشیم واسه یه مدرک.
قرار نبود مدرک به دست در به در کار باشیم.
قرار نبود از مایهٔ افتخار بودن و مفید بودن بگذریم و فقط بخوایم بگذره روزامون.
قرار نبود دلمون بشکنه اونم بار‌ها و بار‌ها.
قرار نبود قربانی این همه عشق های نصفه و نیمه بشیم.
قرار نبود در جواب ازدواج نمیکنی؟ بگیم مگه دیوونه ایم یا در جواب بچه دار نمیشین بگیم کی دیگه بچه دار میشه.
قرار نبود جای سفر ها و زندگی عاشقانه و خنده هامونو قسط و اجاره خونه و حقوقی که کفاف مخارج زندگی رو نمیده بگیره.
قرار نبود این همه خیانت و پستی دنیا رو پر کنه.
قرار نبود این همه درد و مریضی باشه.
قرار نبود جای مرگ آروم تو پیری رو سکته و سرطان و خودکشی تو جوونی بگیره.
قرار نبود نبینیم رنگ و روی خوشی و خوشبختی رو.
قرار نبود دنیا رو غم از جا برداره.
قرار نبود خندیدن یادمون بره.
قرار نبود آرزوی مرگ کنیم.
قرار نبود رویاهامون بسوزه و دود شه بره هوا.
قرار نبود جوونی و زندگیمون اینجوری بگذره.
قرار نبود غمِ دنیا از پا درمون بیاره.
قرار نبود زورمون به زندگی نرسه.
قرار نبود وسط راه بِبُریم.
توی هیچ کدوم از رویاهای بچگیمون قرار نبود اینجوری بشه....



پ.ن1:  این دومین باریه که نوشته خودمو منتشر میکنم ولی این سری در کنار تردید ذوقشو دارم چون خیلی حرف دله. اون قدر ذوقشو دارم که همون لحظه که نوشتمش بدون در نظر گرفتن این که ریتم تاریخ پست ها بهم میخوره منتشرش کردم.
من اون موقع ها که وبلاگ داشتن مد بود و اینستا و تلگرام نبود و مردم وبگردی میکردن، هیچ وقت ویو یا لایک برای پستام نذاشتم چون وبلاگمو به خاطر دلم داشتم مهم نبود هر پستو چند نفر میبینن.
الان که دیگه معدودا آدمایی که هنوزم وبگردی میکنن یا مطلب های اینقدر طولانی رو میخونن مطمئنم به تعداد انگشت های دست هم نمیرسه ویوی این پست، ولی من واسه دلم نوشتم و واسه دلم منتشرش کردم.

 

پ.ن2: اگر توی این وبلاگ سوت و کور که انعکاس صدای خودم برمیگرده بهم کسی اومد سراغ این کلبهٔ تنهاییِ من و حوصله کرد این مطلب رو بخونه خوشحال میشم اگه دوست داشت، قرار بود و قرار نبود هاشو توی کامنت باهام شریک بشه.

 

پ.ن3: ممنونم که بدون ذکر اسمِ نویسندهٔ بی تجربهٔ پست بازنشرش نمیکنین.

 

پ.ن4: حالِ دلتون خوب.

 

سهیلا
1397/9/21



چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۷ |

 
 


کم دارمت ...
آنجا که شب به نیمه های خود میرسد و از فکرت بیدارم
کم دارمت ...
میان خنده های از ته دل که بینشان یاد خنده هایت آوار بر سرم میشود
کم دارمت ...
در غروب جمعه های 40 سالگیم
کم دارمت ...
برای پیر شدنم...
برای جوانی کردنم...
برای زندگی کردن کم دارمت...



سه شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۷ |

 
 

نسل ما نسلی ست که درس خواند تا دانشجو شود...
شنیده بودیم دانشجو شدن یعنی خوشبختی...
یعنی همه چیز
ما درس خواندیم...
کم یا زیاد ، ولی خواندیم...
گاهی با علاقه و گاهی با اجبار ...
خواندیم تا برای آن چهار ساعت پر استرس آماده شویم...
چهار ساعتی که می توانست سرنوشت ما را تغییر دهد...
غول بزرگ...
کنکور
برای ما دعا کردند...
گاهی نذر کردند تا دانشجو شویم ...
دانشجو شدیم...
بعضی ها علاقه شان را کنار گذاشتند و رشته ی دهن پر کنی را انتخاب کردند
بعضی ها برای عقب انداختن دوران سربازی دانشجو شدند، 
بعضی ها هم برای فرار از ازدواج در سن پائین ...
وارد یک دنیای جدید شدیم...
آدم های جدید...
تفکرات جدید...
فکر و خیال های جدید
گاهی کنار درس خواندن عاشق شدیم و گاهی دلتنگ عزیزانمان...
شب بیداری کشیدیم برای امتحان...
لای کتاب و جزوه هایمان پر از شعر و بازی و نقاشی بود
دانشگاه مثل زندگی بالا و پائین زیاد داشت
کنار درس ها، آدم های زندگیمان را هم حذف و اضافه کردیم
گاهی به اجبار سر کلاسی نشستیم و گاهی مثل روزهای خوب زندگی، انقدر همه چیز عالی بود که دوست نداشتیم زمان بگذرد
گاهی درسی را فقط پاس می کردیم که تمام شود، مثل روزهایی که تحمل می کنیم تا بگذرد
گاهی درسی را می توانستیم نمره ی کامل بگیریم ولی کم تلاش کردیم مثل روزهایی که می توانست بهتر بگذرد...
گاهی هم امتحان انقدر سخت می شد که گیج می شدیم...
مثل روزهای سخت زندگی...
گاهی مشروط می شدیم و گاهی شاگرد اول...
کم و زیاد...
خوب و بد...
بالا و پائین می گذرد...

چشم هایمان را باز می کنیم و می بینیم تمام شده...
ما می مانیم و یک مشت خاطره....

سومین روز دانشجوی من

روز دانشجو مبارک



جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷ |

 
 



آذر که به نیمه رسید،چیزی در دلم فروریخت
انگار پاییز پا تند کرد برای گذشتن و رفتن
پاییز که برود...دلتنگی که به نهایت برسد...زمستان که بیاید...چیزی منجمد میشود در این میان که قابل توصیف نیست
آنوقت تو می‌مانی و حسرت آنچه پاییز با خود نیاوَرْد...
حالا تنها امید مانده...که شاید پایان این دلتنگی‌ها،خواسته ات باشد با همه‌ی زیباییش...مثل آذر که پایانش یلداست با همه‌ی دلخوشی‌اش...
تا زمانی که باران بزند...تا روزی که عطر نرگس و بوی باران بپیچد در کوچه های شهر...میشود امید داشت به عاشقانه‌ای از جنس رویاها




پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷ |

 
 

آدم برمی‌گرده نگاه می‌کنه می‌بینه یک شب‌هایی صبح شده
که اصلا بعدِ اون‌ها باید اعتمادش‌  رو به شب از دست می‌داده...




پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۹۷ |

 
 


ميدوني زندگي واسه من مثل اين بود كه انگار تو يه فلش چند تا آهنگ ريخته باشن  و من هِي رد كرده باشم كه به تو برسم،
كه تو خوش ساخت ترين آهنگي كه واسه من وجود داشت بودي،
كه دوست ندارم حتي بزنم ترك بعدي و دوست دارم تا آخر عمر فقط تو توو گوش من تكرار شي.

من پسر بچه ي  داستان شلوار هاي وصله دار ، رسول پرويزي بودم اونجا كه واسه اولين بار عينك پدر بزرگشو روي چشماش ميذاره و تازه زندگي رو ميبينه،
تازه رنگ ها رو ميبينه،
تازه حس ميكنه كه چقدر دنيا قشنگ تره.
چشماتو رو چشمام گذاشتم و حس كردم كه چقدر دنيا از چشماي تو اسونتره، راحت تره، خوشكل تره، امن تره.

من هر روز تويِ تو زنده ميشم،
هر روز كه چشم باز ميكنم و حرفي از تو باشه منو قفل ميكنه به زندگي،
كه دلم گرمه كه تو هموني كه از جنوبي ترين مرز ايران،
تا شمالي ترين نقطه ش بعد از اون همه سربالايي و سر پاييني دستمو ميگيري كه نيوفتم، كه خاكي نشم، كه تموم نشم.

گاهي اوقات نميدونم كه چقدر تو رو ميشناسم،
اما اينو ميدونم تو همه ي من رو ميشناسي، همه ي منو.
اينو ميدونم كه من از ته اين ماجرا خبر ندارم،
نميدونم چي ميشه اما ميدونم هيچكسي اونقدر امن نيست كه همه ي من رو بدونه،
كه هيچ وقت حرفايي كه رو زبونم لغزيد و بهت گفتم رو هيچ گوش ديگه اي نميشنوه و نشنيده، اين رو ميدونم كه تا موقعي كه ٤٠ سالت بشه و موهاي سفيدت بيشتر بشه و پشت پلك هاي نازكت كه مردمك هات كه مثل دو تا خورشيد سياه ميدرخشن چروك بيوفته و  با دست ميزنم رو سينه ت و ميگم :
" ميدوني كه دوست داشتنت چقدر شكل ِ الان و هميشه ي منه ؟"




یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷ |

 

اسلایدر

دانلود فیلم