به هرحال دیر یا زود به ما میرسند.
امیدها، آرزوها، امیال، معجزهها، جادوها، تمام آنچه میخواهیم
و گهگاهی امید به دست آوردنشان یا یأس از دست دادنشان باعث خارش روحمان میشود.
همهشان مثل راننده اتوبوسهای وراج در همان ایستگاه اول ایستادهاند
و حواسشان به مسافران منتظر در ایستگاهها نیست.
اما آخرش که چه؟! به هرحال باید حرکت کنند و مسافرانشان را سوار کنند!
آدم رویایی، خاکستر رویاهای گذشتهاش را بیخودی بهم می زند،
به این امید که در میانشان حداقل جرقهٔ کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند،
تا این آتش احیا شده قلب سرمازدهٔ او را گرم کند
و همهٔ آنهایی که برایش عزیز بودند، برگردند ...
شب های روشن
داستایوفسکی
خدابیامرز میگفت:
دلتنگی مثل اینه که کسی جوری گلوت رو فشار بده که نه بمیری و نه بتونی درست نفس بکشی.
انگار یه غده یهو وسط گلوت زده بیرون که نه میتونی قورتش بدی و نه میتونی تفش کنی.
دلتنگی این طوریه....
+ گل مورد علاقهات چیه؟
- قاصدک.
+ چرا ؟
- برای اینکه وحشی و آزاده و فروشی نیست.
🎬 I Origins - 2014