ناشنوا بودن اونجاش سخته که موزیک نمیتونی گوش بدی،
وگرنه حرف آدما رو‌ که شنواها هم گوش‌ نمیدن

 

 



یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸ |

 
 


حتما یادت هست توی خیابان هفدهم شرقی جلوی پارک محله،
بعد از ساختن آدم برفی، وقتی برف از لای کفشم که فروشنده قول داده بود ضد آب است،
نفوذ کرد و سر انگشتانم یخ زد چه گفتم،
تو درگیر روشن کردن بخاری ماشین بودی و گاز فندکِ من قادر به گیراندن سیگار نبود،
دست‌هایم را به هم مالیدم و گفتم پس این بهار کِی می‌رسد از شرِ سرما خلاص شویم؟!
این را درست وقتی گفتم که نیم ساعت قبلش داشتیم توی برف کِیف می‌کردیم.
بهار از راه آمد و بارانِ نرم و لطیفش حتی پرندگان  مهاجر را در شهر پایبند کرد،
درختان جوانه زدند، بعد آلرژی تو عود کرد، پشت فرمان با چشمان سرخ شده همان طور که داشتی دستمال کاغذیِ آبکی را به دماغت می‌کشیدی گفتی،
گَرده افشانی این گیاهان پس کی تمام می‌شود؟ مُردم از بس عطسه کردم!
بهار هم رفت.
نمی‌دانم کِی و کجا اما مطمئنم یک زمانی توی تابستان هم از گرما کلافه شدیم.
حالا شهریور آن روی خُنک‌اش را رو کرده و پاییزِ همیشه خیره کننده نزدیک است.
حتما می‌دانی این فصل هم نمی‌ماند و حتما می‌دانی گاه لحظاتش شاد و گاه دلگیر است،
دلت هم قدم زدنِ بی‌مقصد وُ بی‌فکر می‌خواهد هم کنارِ پنجره و چایِ داغ.
حتما می‌دانی چون چشم‌هایت آمد و شد فصل‌ها را دیده‌اند،
سبز و خزانِ درختان را دیده‌ای، خشک و تَرِ زمین را زندگی کرده ای.
حتما می‌دانی چون زیسته‌ای.
تا به حال شده زمستان بیاید و نرود؟
آن برفِ سردِ نفوذ کرده به کفشم را یادت هست؟
دروغ آن فروشنده یادم ماند اما سرما خیلی زود از کفشم پرید.
آلرژی تو هم خوب شد، خورشید هم از شهر فاصله گرفت.
بگو ببینم ما بودیم که فصل را عوض کردیم؟
ما بودیم که زمستان را هُل دادیم جلو؟
اما چرا....
ما بودیم که زندگی کردیم.
یک جاهایی فکر می‌کردیم سخت و غیر ممکن است،
گلویمان خشک‌ می‌شد از اضطراب، نفسمان بند می‌آمد،
فکر می‌کردیم نمی‌گذرد، اما گذشت،
مثل همان سرمای نفوذ کرده به انگشت پایم!
گذشت، دوباره گرم شد،
یک چیزهایی هم البته جا گذاشتیم توی سرما، مثل شال‌ِ آبی‌‌ات روی گردن آدم برفی،
یک چیزهایی هم برداشتیم، مثل همان چند ساعت خوشی و خنده!
تو می‌توانی بگویی کدام فصل زندگی‌ بهتر بوده؟ من نمی‌توانم!
از زمستان‌‌ سرد و سختش عکس یادگاری با آدم برفی دارم،
از بهار، باران و پرندگان مهاجر،
از تابستان شب گردی
و از پاییز‌...البته که می‌دانی!
از سختی‌های ‌فصل‌های گذشته چه خبر؟
از غیر‌ممکن‌ها که راه نفسمان را سد کرده بودند!
بگو ببینم ما بودیم که فصل را عوض کردیم؟
ما بودیم که زمستان را هُل دادیم جلو؟
اما چرا....
ما بودیم که زندگی کردیم.

شیشه‌هایِ نازکِ بی‌رنگ 
#علی_سلطانی

 



پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸ |

 
 


غصه که بخواد بیاد آشنایی نمیده بهت، خبر نمیده، سرشو میندازه پایین میاد تو رگ و پی آدم.
تا بخودت میایی میبینی شدی شکل غم توی چهره‌ی  بچه سه ساله که خوراکیشو ازش گرفته باشن.
بدیش اینه دیگه نمیتونی حتی گریه کنی یا داد بزنی.
میچپی یه گوشه مچاله تووی خودت، خودتو میشکافی حتی نای همینم نیست بگی دلم گرفته بچه جون. بعدم بپرسی : چی شده! مگه جواب میده؟
آدم یه نگاه میکنه به سالایی که رفته یه نگاه میکنه به خودش و یه آه میکشه و فقط می‌ره.

 



یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸ |

 
 

گاهی از دلم هیچ صدایی نمی‌شنوم.
گاهی حس می‌کنم مرده.
اگه بتونم دلم رو خوش‌حال کنم، می‌برمش جایی که هم‌دیگه رو می‌دیدیم، می‌شونمش رو به روی پنجره‌ تا لحظه‌ی اومدنت رو ببینه.
وقتی داری با لبخند همیشگیت نزدیک می‌شی، محکم می‌گیرمش تا از جا کنده نشه.
اون روز واسه‌ی هیچی عجله نمی‌کنم، بهش فرصت می‌دم تا خوب نگات کنه.
عطرت رو دوست داره، انقدر اونجا می‌مونم تا تنت رو نفس بکشه.
همیشه وقتی حال دلت خوبه، زمان همراه خوبی نیست.
تندتر و تندتر می‌گذره...
انگار برای گرفتن چیزایی که دوستشون داری عجله داره.
وقت خداحافظی دیگه دست‌دست نمی‌کنم، می‌دونم چقدر می‌خواد بغلت کنم...
می‌دونم وقتی لمست می‌کنم چه تپشی می‌گیره.
انقدر توی آغوش می‌گیرمت که صدای قلبت رو بشنوه، که آروم بشه.
می‌دونم که نمی‌تونم زمان رو اون‌جایی که می‌خوام متوقف کنم‌.
بعد از آخرین بوسه، ما کنار هم می‌ایستیم و رفتنت رو تماشا می‌کنیم.
قدم به قدم...
بعد تا صبح به تو فکر می‌کنیم.
لحظه به لحظه.
گاهی انقدر از زندگی خالی‌ می‌شم، که هیچ‌کس و هیچ‌چیز جز تو نمی‌تونه آرومم کنه.
نه خوابت، نه خیالت.
فقط خودت.
این روزا حواست به کیه که حواست به من نیست..؟ :(

#پویا_جمشیدی



چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸ |

 
 


چیه این آدم که یه حرف میریزدش به هم و همه ذوقشو کور میکنه
و دیگه هزارتا حرفم نمیتونه حالشو خوب کنه...



شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸ |

 
 


اولین باری که دلت میشکنه، اولین باری که یه تلخی رو توی زندگیت مزه می کنی، اولین باری که با درد آشنا میشی...
فریاد میزنی، حال بدت رو به همه نشون میدی، درون و بیرونت با هم آوار میشه، به غریبه و آشنا متوسل میشی واسه درد دل کردن و آروم شدن...
تهش اینه که هربار توی آینه ضعیف ترین موجود دنیا رو میبینی از خودت و احوالِ پریشونت بیزار میشی!
یه مدت که بگذره...
دوزِ دردا و تلخیا و شکست ها که بره بالاتر، زخم های عمیق تر رو که حس کنی کم کم ساکت میشی و میریزی تو خودت...
یه نقابِ درجه یک برای خودت انتخاب میکنی و میزنی به صورتت میشی شادترین نسخه ای که خدا میتونست ازت بسازه!

 



جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸ |

 
 


دکتر گفت فکر و خیال زیاد تو مغزش ته نشین شده،
کلی خاطره زنگ زده و رویای دست نخورده اونجاست.
مرگ مغزی حتمیه.
متاسفم!

 



دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸ |

 

اسلایدر

دانلود فیلم