بعضی وقتا واژه هات جفت و جور نمیشن
میخوای حرف بزنی....
میخوای بنویسی....
اما هرچی تو لغت نامه ذهنت میگردی کلمه ای رو پیدا نمیکنی که حالت رو نشون بده
انقدر به این گشتن ادامه میدی که آخرش نتیجه اش میشه یه سرگیجه و کلافگی دیوونه کننده....
چون نمیتونی حتی به خودت بگی که چه حالی داری ....
#فاطمه_خرازی
هر آدمی شبیه یه چیزه ...
مثلا شاید اصغر فرهادی
برای خیلیها شبیه «درباره الی» باشه،
یا شاملو شبیه «آیدا در آیینه»،
یا خسروشکیبایی شبیه
«حال همهی ما خوب است، اما تو باور نکن»
از همه ی اینا که بگذریم میشه نوبت "تو"
تو شبیه آرامشی؛ شبیه آخرین بازمونده از دوست داشتنیهای دنیا....
لحظات می گذرد و ما حواسمان نیست اتفاقاتی که در گذران زندگی برایمان میوفتد،
ذره ذره ذوقِ دلمان را کور میکند
و این منِ امروز هر کدام از ما که شباهتی به آدم پر هیاهوی دیروز ندارد
ساخته و پروردهٔ روز های سختی است که گذشته است،
گذشته است که نه، گذرانده ایم.
به زحمت....
به مشقت...
به مرارت و محنت و
رنج و درد و اندوه....
+از متن کتاب چیز هایی هست که نمیدانی نوشته علی سلطانی
یه روز یکی بهم گفت: اینهمه غم تو این مردمکِ کوچیکِ چشم هات چطوری جای میگیره !
لبخند زدم و گفتم اما همه منو با همین لبخندم میشناسن
خندید ؛ هیچ لبخندی نشون نمیده چقدر شادی و خوشحال، ولی چشمها..
اونا همیشه فریاد میزنن .
دوباره نگام کرد ؛از چشم های هیچکس ساده نگذر ،
آدما حواسشون به چشمهای همدیگه نیست که اگه بود اینهمه تنهایی معنایی نداشت.
بخند اما یجوری که چشم هاتم بخنده . . .
یه وقتایی هست که دلت از زمین و زمان گرفته!
نه دل و دماغ انجام کاری را داری
نه میخواهی کسی اطرافت باشد
نه میخواهی با کسی حرف بزنی
حتی حوصله خودت را هم نداری...
یه وقتایی هست که خسته میشی از روزگار و روزای تلخ لعنتیش
توی قلبت قیامت میشه از بیمهری
گلوت پر میشه از بغض و صدات پر از فریاد
یه وقتایی هست که
طاقتت، طاق میشه و زندگی تلخ...
"و لعنت به این وقت هایی که همیشه هست"