این روز ها خیلی بی خیال زندگی میکنم
هیچ کدام این ها نه خیال است نه توهم
که از واقعیت هم واقعیت تر است
من از نبودنت به بودنت رسیده ام
و از نداشتنت به داشتنت مبتلا شده ام
آنقدر نبوده ای که حالا آن گونه که من میخواهم هستی
آن گونه که میخواهم دوستم داری
این روز ها بیخیالم،
بی خیال و پر از واقعیت
پر از عاشقانه های آرام یک نفره....
+از متن کتاب چیز هایی هست که نمیدانی نوشته علی سلطانی
بهم گفت به خاطر تو زیاد با خودم جنگیدم.
بگو ببینم تو تا حالا با خودت جنگیدی؟!
تا حالا نشستی رو به روی آینه خودت رو نابود کنی؟!
تو دلت از کسی بت ساختی که هیچ وقت نتونی خرابش کنی؟
اسلحه ت رو دادی دست کسی تا بهت شلیک کنه؟
تا حالا برای نفس کشیدن کسی مُردی؟ من مُردم...
من از ترس اینکه به جای من کنار یکی دیگه نفس بکشی هزار بار مُردم.
بهم گفت خیلی وقتا مثل یه قاتل بی رحم نشستم و احساساتم رو کشتم.
خاطره هات رو کشتم ولی من جنگم با خودم بود نه با تو...
پس فقط خودم زخمی می شدم ، پس فقط خودم اسیرت می شدم.
بهم گفت می ترسم از روزی که تو به خاطر یکی با خودت بجنگی. ولی می جنگی.
هر آدمی تو زندگیش بالاخره با خودش می جنگه.
بالاخره خودش به روح و احساسش صدمه می زنه. بالاخره اسیر میشه.
بهم گفت من با خودم جنگیدم و خودم رو شکست دادم ولی تو با خودت نجنگ.
تو خودت رو برای کسی نابود نکن.
اینارو گفت و رفت.
رفت تا عشق بعدی...
رفت تا جنگ بعدی...
#حسین_حائریان
امسال اولین سالی نبود که روز تولدم حالم افتضاح باشه
ولی اولین سالی بود که عجیب تنها موندم
چند سالی میشه که روز تولدم فقط بغضه و حسرت
اما کنارم پره از کسایی که سعی دارن حالمو خوب کنن
درسته وسط همه تلاش هاشون بازم اون بغضه میاد و بیخ گلومو میگیره
درسته به زور جلوی اشکامو میگیرم
اما دیدن تلاششون بودنشون کنارم حالمو بهتر میکرد کمک میکرد وقتی بغضه اومد بتونم برای چند ساعتم شده پسش بزنم
اما امسال تنها کسی که تلاش کرد خواهرم بود
دو روز تمام سعی کرد بخندم سعی کرد حالم خوب باشه و حواسم پرت بشه سعی کرد جای خالی بقیه رو کنارم پر کنه
همه دنیامه اگه نبود دق میکردم
اما وقتی که شب میشه و تنها میمونی فکر میکنی به چرا ها
چرا نبودن؟
چرا کسایی که ارزششون برات قد دنیاس تنهات گذاشتن؟
چرا انقدر سرد؟ چرا توی یکی دو ماه انقدر دور شدیم؟
چرا یادشون رفت حالم خرابه و نیاز دارم به بودنشون؟
گذشت....
نبودن و منو با غصه هایی تنها گذاشتن که شب و روز تولدم حجمشون دو برابر میشه
شمع تولدم خاموش شد با آهی که از سر حسرت از ته دلم کشیدم
این چندمین تولدی بود که با آرزوی یه شکل برای خاموش شدن شمع آه کشیدم؟
سختی این حسرتا با وجود دوستایی که حالم براشون مهم بود میگذشت و تحمل میکردم ولی انگاری دیگه فقط من موندم و من
باید تنها تحمل کنم اما نه جونی مونده و نه انگیزه ای
یه سال دیگه هم گذشت یه سال که فقط حسرت بود و حسرت
یه سال به سنم نه به حسرت و خستگیام اضافه شد.