از درناها آموختم پیش از آنکه هوا سرد شود
باید رفت...
+آخرین روز فروردین به خیر
گفت بنظرت ازدواج تعهد میاره؟
خندیدم و گفتم رفتنی میره فک کردی لنگِ چهار خطُ ی امضاس؟
آدم باید تو دلش تعهد داشته باشه نه رو ی کاغذ که حتی با وقایع طبیعیعم ممکنه از بین بره:)
#فروردین
برای یک شروع تازه با خودت هیچگاه دیر نیست،سفر به درون در همان حال پریشانی و درماندگی بی تردید فروردین پُرباری ست که شاید کمتر کسی تجربه کرده باشد،در همه ی زمان ها باید قرار ملاقاتی با خود گذاشت درست همان جا که نای راه رفتنی در تو نیست،درحقیقت آدم در بند است که به رهایی فکر می کند،در تاریکی ست که بدنبال روشنایی می گردد،بهار و فروردین همین افکار نو و آشتی با خویشتن است که تمام سال و ماه را اردیبهشت می کند.وقتی اولین گام ها را با زانوان خسته و به تنهایی برمیداری همیشه درخاطرت خواهد ماند به هیچ شانه ای اعتمادی نیست،در انتها همین دست ها و چشمان نگران توست که باید پاییز و زمستانت را بهاری کند.فروردین نگاه تازه ی من و تو به زندگی ست که می تواند سالیانی دراز را اردیبهشتی کند.
اگر در مورد راز خود سکوت کنم،آن راز زندانی من می شود؛
اگر اجازه دهم از دهانم خارج شود، من زندانی آن می شوم.
بر درخت سکوت میوه های آرامش می روید.
_: تو میدونی کی بود و چی شد که عاشقش شدی؟
+: آره بابا. مگه میشه بهترین روز و لحظهٔ عمرمو یادم بره.
-: برام تعریف میکنی؟
+: راستش همه چی از یه روز بهاری شروع شد منو دوستام یه اکیپ بودیم که هر چند وقت یه بار با هم میرفتیم گردش، اون سری هم تصمیم گرفتیم همه با هم بریم دربند.
خلاصه سر صبح پاشدیم و رفتیم سر قرارمون که اول دربند بود و خوش خوشان شروع کردیم به بالا رفتن.
یه جای قشنگ نشستیم و صبحونهٔ حسابی خوردیم و بعد صبحونه تصمیم گرفتیم بریم بالاتر و یه جای دیگه بساط کنیم برای نهار.
دیگه جونم برات بگه که رفتیم و رفتیم یه جا که عبور و مرور سخت تر بود و باید یکی یکی رد میشدیم من شدم آخرین نفر و یهو پام لیز خورد و اگه فرشتهٔ نجانم پشت سرم نبود نگهم نداشته بود معلوم نبود الان چه وضعی دارم، اصلا زنده میموندم یا نه.
بعدش یه خورده که حالم جا اومد یه مسیری رو باهامون هم قدم شد و ما هم برای تشکر ازش خواستیم نهار رو با اکیپ ما بمونه بعدش دیگه بچه ها بساط جوجه و خنده و شوخی رو راه انداختن ولی تو دل من یه خبرای جدیدی بود یه حس نو، یه جورایی دچار عشق در یک نگاه شدم.
آخر روز ازم خواست بیشتر با هم آشنا شیم و منم نمیدونم چی شد که قبول کردم و قبول کردن همان و شروع عشق و عاشقی و چشیدن طعم شیرین عشق هم همان.
ــ: چقدر قشنگ. امیدوارم ابدی بشه خوشبختیتون.
+: تو چی؟ تا حالا عاشق شدی؟ یادمه یه بار از شکست عشقی حرف میزدی.
ـ:من، خوب راستشو بخوای فکر کنم آره.
+: جدی میگی؟ پس چرا تا حالا برام تعریف نکردی؟ چی شد؟ کی هست؟ پس الان کجاس؟ اصلا چی شد که تو دم به تله دادی و بالاخره عاشق شدی؟
ـ: خوب میدونیجریان من یکم فرق داره یعنی اصلا مثل همهٔ عشق و عاشقیای دیگه نیست. شاید به نظر همه مسخره باشه.
+: خوب حالا تو برام تعریفش کن، عشق که مسخره نیست.
ـ:من اصلا نفهمیدم چی شد و چرا شد، یه روز به خودم اومدم دیدم همه زندگیم شده یه نفر، یه نفر که حتی منو نمیشناسه ولی من دارم روز و شبمو باهاش میگذرونم به عشق اون، راستش تو خیالم کنارم بود، همیشه و همه جا، با هم غذا خوردیم، قدم زدیم، با هم ولیعصرو پیاده رفتیم بستنی قیفی خوردیم، رو جدولا راه رفتیم، با هم زندگی کردیم ولی همهٔ اینا رو فقط من میدونم اون روحشم خبر نداره حتی نمیدونه یه نفر تو دنیا انقد دوسش داره من اصلا نفهمیدم چی شد فقط به خودم اومدم دیدم شده همهٔ زندگیم.
+: پس جریان شکست عشقی چی بود؟
ـ: خوب خیلی امید داشتم بهش برسم و منو بشناسه و بخواد،
از من بعیده اما برای داشتنش تلاش هم کردم اما نشد، نشد و امید من نا امید شد.
از اون روز دیگه نتونستم رویا ببافم دیگه با هم رو جدولا راه نرفتیم و بستنی قیفی نخوردیم اون جا بود که یه چیزی درون من شکست یه جوری که انگار هزار تیکه شد راستش من قبلا هم تو زندگیم نداشتمش ولی یه چیزی داشتم که دلم بهش خوش بود، نداشتن و نبودن اون بود که باعث شد دیگه زندگی بهم نچسبه.
+: نداشتن و نبودن چی؟
ـ: امید...
پ.ن: امشب که دلم گرفته بود دفترمو برداشتمو شروع کردم به نوشتن،
بعدش که گوشیمو چک کردم یه دایرکت تو اینستا داشتم که چرا به وبلاگم سری نمیزنم.
راستش چند وقتی بود که دلم برای این همدم همیشگیم تنگ شده بود ولی دل و دماغ رسیدگی بهش رو نداشتم اون دوست عزیز یادآوری کردن بهم و همدم امشب من دوباره وبلاگ من شد.
این نوشته قرار نبود به غیر دفتر من و دل من جای دیگه ای باشه ولی انگار باید اینجا باشه.
این اولین باره که نوشته خودمو منتشر میکنم اینجا.
به وقت یه حال عجیب و یه دلگیریه بد.
دوشنبه 1397/1/6
3:40 بامداد
سهیلا