کاش یه خبر خیلی خوب بهم برسه، ازونایی که بگم «واییی باورم نمیشه» ….






چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۷ |

 
 


‏چقدر خوب قیصر امین پور حرف دل آدم های درون گرا رو میزنه:
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم

چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ سخن درآورم

نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است






چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷ |

 
 

به نظر من زندگي مثل يه فيلمه!
گاهي نقش يه سياه لشكر رو داري اما انقدر جنگيدن رو خوب ياد گرفتي كه خودت رو تبديل ميكني به بازيگر نقش اول!
گاهي هم سوپر استاري و فكر ميكني دليلي واسه جنگيدن نيست و درست همون لحظه نه تنها نقشت رو از دست ميدي، بلكه به كسي تبديل ميشي كه هيچ نقشي جلوي دوريين نداره و حتي ديگه سياه لشكر هم نيست!

من نميدونستم كه زندگي بي رحمه!
من نميدونستم كه زندگي علاوه بر زيبايي هاش زشتي هايي هم داره!
من نميدونستم كه زندگي اين توانايي رو داره كه درست وقتي روي قله ايستادي جوري زمينت بزنه كه بيفتي توی يه چاه عميق و هيچكس هم نتونه صداتو بشنوه!
من دلخوش كرده بودم به رويِ خوبش، به خنده ها، به دلخوشي ها، به دوست داشتن ها...
اما خب متاسفانه اينها واقعيت زندگي نيست و من واقعيت زندگي رو با تك تك سلول‌هام درك كردم و اون چيزي نيست جز اميد، صبر و جنگيدن با تمام وجود براي چيزهايي كه دوست داري...




شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷ |

 
 


مادرم دیروز میگفت: دختر!
دارد سنت بالا میرود باید ازدواج کنی
میگفت پسر عباس آقا خیلی پسر خوش برو روییست، دماغش را عمل نکرده و خیلی نجیب است.
فوق لیسانسش را تازه گرفته وکلی مرد زندگیست و اصلا هم فکر نمیکند از دماغ فیل افتاده، پدرش در مغازه فرش فروش ها دو دهنه مغازه دارد و کلی برای خودش اصل و نصب دارد.
میگفت از خداشه که جواب بله بدهی... این ها را میگویم که اگر پس فردا شنیدی شده ام عروس عباس آقا بهت برنخورد.
اگر با پسر عباس آقا عروسی کنم زندگی آرامی خواهم داشت، صبح ها برایش صبحانه درست میکنم و راهییش میکنم و غروب ها در حالی که با دستان پر به خانه می آید و در را باز میکند..
باور کن این ها را نمیگویم که برگردی، این ها را میگویم تو ناراحت می شوی من عروس عباس آقا بشوم دلت تنگ میشود که از تجریش تا ونک را پیاده روی کنیم و با هم مسابقه بدهیم که به تمام عابرا سلام کنیم و از تعجب آدم ها از خنده ریسه برویم و دلتنگ میشویم گیم آف ترونز ببینیم و با هم خاطرات را مرور کنیم و با هم سلینجر بخوانیم.
من مطمینم پسر عباس آقا طاقت نمیاورد سه روز کنارم بنشیند گیم آف ترونز ببیند وبعدش بگوید فصل ششم را چرا نگرفتی؟
و من هم بگویم هنوز نساختنش، و او مطمینن هیچوقت مثل تو نمیگوید خاک بر سرشان با این فیلم ساختنشان.
اگر من عروس عباس آقا بشوم همه چیز خوب پیش میرود، فقط موهایم چند سالی زودتر سفید میشود، دلم بیشتر میگیرد و زودتر پیر میشوم... باور کن این ها را نمیگویم که تو برگردی، برگشتن تو اصلا چه دخلی به من دارد؟
فوقش این است چند سال زودتر دق میکنم و کمتر عروس عباس آقا میمانم...



سه شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۷ |

 
 


‏کاش توی یه سیاره دیگه زندگی میکردم که هیچ آدمی توش نبود،
اینجوری حداقل واسه خیلی از لحظه هایی که احساس تنهایی کردم توجیه داشتم.



دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۷ |

 
 


نمی‌دونم یه وقتایی شهر خیلی کوچیکه
یا من زیادی ام تو این شهر
یا شایدم جای تو کنارم واقعا خالیه
که دلتنگی اینجوری
مثل یه غم ناشناخته جَوونه میزنه تو وجودم ...




پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۷ |

 

اسلایدر

دانلود فیلم