بعضی وقتها نمیدونی چته،
فقط خوب میدونی یک چیزی رو کم داری....
+آخرین روز تابستون به خیر
عشق اتفاق ترسناکیه.
یه جا خونده بودم عشق همون قدر که میتونه نجاتدهنده باشه، میتونه کُشنده هم باشه؛یا یه همچین چیزی.
که معمولا هم برای اکثر آدما قبل از هر حالتی، جنبهی کشنده بودنش اتفاق میفته.
انگار همیشه باید یه عشقی آدمو تو قعر چاه بندازه تا یه عشق دیگه بیاد و نجاتش بده.
اما بعد از تو قعر چاه افتادن، دیگه عشق اتفاق ترسناکی میشه.
ترسِ دوباره افتادن، وقتی که داری به زور خودتو از بدنهی چاه میکشی بالا.
حتی وقتی تموم وجودت دنبال عشق میگرده، همین که به یه قدمیش میرسی، یهو راهتو کج میکنی و خلاف جهتش حرکت میکنی، خلاف جهتش میدویی! ازش فرار میکنی.
شانس بیاری به عشق برسی و بشه نجاتت.
چون همیشه یا عشق تو رو میندازه تو چاه، یا وقتی دنبالته تو ازش فرار میکنی.
گفته بودم راه درازه. شب بلنده.
کی گفته ترس چنگ به دل آدم نمیزنه؟
پشت اون اقیانوسها، پشت اون جادهها، پشت سیاهیها نور نبود.
تا چشم کار میکرد شب بود بی ستاره.
ماه نقابِ ابر کشیده بود به صورتش و پشت به ما دور میشد. گم میشد.
ایستاده بود بالای تپه خاکی و نگاه میکرد به ته جاده که یک روزن روشن سو سو میزد.
اما نرفت. تنش نرفت. تنش موند و میون دلهرهی رفتن و موندن پوسید.
جونش؟ جونش خیلی وقت بود تا اون سر همه خستگیها رفته بود!
رفتن که فقط رفتن نیست.
رفتن که فقط تن نیست..
داشتنت بايد مزه ىِ توت فرنگى بدهد
يا انار گلپر زده
يا آش رشته خانم جون تو غروب هآىِ جمعه...
داشتنت بايد بوىِ ياس رازقى بدهد
يا بوىِ خاكِ باران خورده...
نميدانم
ما كه ندآشتيم
اما داشتنت بايد چيزِ خيلى قشنگى باشد!
اينقدر حجم فكر هايي كه توي زندگيم دارم زياده
كه همين الان توانايي اينو دارم كه زندگي رو دو دستي تحويل خدا بدم و بگم من نميتونم ديگه .
آدم از اين راه خسته نيست ،
از اينكه داره پروسه ي نرسيدن فرسايشي ميشه خسته ميشه .
مث خطِ دانلود يه سريالي كه خيلي منتظرش بودي ، نميشه ، جلو نميره !