از کوچکترین دیالوگ هام با دوستم تا این که نهار چی خوردم و توی کلاسای تابستونی چه اتفاقی افتاد.
اون سالنامه هیچ وقت کامل نشد یه عالمه صفحه سفید موند واسش.
از اون روزا حدود 8 سال میگذره.
تو سال گذشته خیلی بیشتر از قبل به آدمایی فکر کردم که به هر دلیلی حافظه اشونو از دست میدن
اون موقع فکر کردم که خیلی آدما هستن که میتونن خاطراتمو به یادم بیارن
ولی حس و حال هر روز دل ادم رو هر کسی نمیدونه و نمیفهمه
کی از دل بقیه خبر داره....
عید 97 که رفته بودیم همدان
به این فکر کردم گاهی آدم حتی با چیزای خیلی کوچیک و سطحی بهش خوش میگذره
به حال دلم تو اون لحظه فکر کردم
و به این که نباید هیچ وقت خاطره و حس و حال این روزا و این سفر یادم بره
تصمیم گرفتم وقتی برگشتم تهران یه سالنامه رو بردارم و شروع کنم به نوشتن خاطرات روزانه ام;
حتما هم هر شب بنویسم و نذارم به سرنوشت اون قبلیه دچار بشه .
یا مثل خیلی از سالنامه ها بشه ورق باطله هایی که موقع امتحانا واسه تمرین حل کردن استفاده میشن.
سالنامه 97 شاید کوچیک باشه ولی یه دنیا حرف یه دنیا حس و حال توی دلش قایم شده.
حرفایی که نشد به هیچ کس بزنی یا حال و هوایی که هیچ کس نمیتونست درک کنه
یه روزایی انقدر خوش گذشت و سرم شلوغ بود و حس و حالای مختلف واسه نوشتم داشتم که جا کم میومد;
مثل سفر هام، سورپرایز تولدم، مثه همه روزایی که با بچه ها میرفتیم بیرون.
یه روزایی هم انقدر دلم پر بود و خسته که جا نبود واسه نوشتن حس و حالای بد و ناراحتی هام.
یه روزایی کوتاه بود و خالی از اتفاق بدون رنگی از زندگی.
همه اون روزا و لحظه ها رو نوشتم که اگه یه روز رسید و دیگه چیزی یادم نیومد،
با خوندنش بتونم بفهمم حال دلم چی بوده و اصلا کی بودم
حالا رسیدیم به اخرین صفحه رفیق 365 روزه من
یک سال کنارم بود و فقط وفقط اون حالمو فهمید
برام تکراری نشد و میشه گفت هر روز بیشتر و بیشتر دوسش داشتم
و پره از حس و حال روزای 20 سالگیم
خلاصه که یه سال دیگه هم گذشت با همه تلخی ها و شیرین هاش گریه ها و خنده هاش.
امسال خیلی خیلی زودتر از همیشه گذشت برام
انگار دنیا رو زدن رو دور تند
امیدوارم همه حال های بد رو با تحویل سال بسپرین به 97 تا با خودش ببره و نتونن دیگه برگردن.
98 با یه چمدون پر از حال خوب و دل خوش پشت در منتظرتونه برید پیشوازش
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است؟!
حال دلتون خوش
آخرین ساعات 97 تون به خیر
عیدتون مبارک
سالتون فوق العاده
سهیلا
1397/12/29
توی این روزای آخر سال ناخودآگاه ذهنت سمت و سو میگیره
مثل یه کتاب صفحه های خاطراتتو ورق میزنی
خاطراتت هم صفحه های خوب داره هم صفحه های سیاه
خودتو برمیداری و میبری توی کوچه و پس کوچه های سرگذشت یکساله ات
جاهایی پرواز میکنی که مطمئنی دیگه هرگز به اونجاها برنمیگردی
و دیگه هیچ وقت تکرار هم نمیشن
یاد یه سری آدمایی میوفتی که دیگه نیستن
یاد جمله ها و دوست دارم هایی که حالا درمونش فقط روشن کردن یه سیگاره
دلت پیش خونه و شهری گره خورده که دیگه توش نیستی
یا اینکه مدام ذهنت میره سمت کارهای اشتباهاتی که نباید انجام میدادی و دادی
به حرف هایی که نباید میزدی و زدی
مدام خودتو سرزنش میکنی که کاش انجام نمیدادی
اما از اون بدتر یه سری کارها مثل بستن دکمه های لباس میمونن
تا آخریشو نبندی نمیفهمی کل مسیر رو اشتباه اومدی
هیچ کسی هم اون موقع نیست که بهت بگه این کار رو نکن
بعضی وقت ها ، هیچ پاک کنی اشتباهاتت رو دیگه پاک نمیکنه
و فقط میشن یه خاطره که جاشم میشه کنج دلت
امیدوارم دفتر زندگیتون سرشار از صفحه های خوش نقش و نگار و رنگارنگ باشه
و بدونیم اگه چاشنی مهربونی و گذشت توی رفتارمون یکم بیشتر میبود
شاید دیگه نیاز به برگشتن و اصلاح نبود
دلم نیامد اینها را نگویم و سال را تمام کنم.
میدانی بحث سال و ماه و روز نیست، بحث زندگی است.
اینکه هر چقدر پیش میرود غافلگیرترت می کند.
بحث هیچ است و همه چیز، اصلا بحثی نیست؛ چون هیچ چیز مطلق نیست.
" هرگز " و " ابدا " و " باید " حرف مفت است.
حرف حرفِ " احتمال " است و " شاید ".
شاید که بلوغ همین باشد،
اینکه بدانی سهم تو از تقویم همین لحظه حال است و اصرار به قطعیت در این زندگی حماقت محض.
حالا می توانم برایت آرزویهای پیچیدهتری داشته باشم.
مثلا اینکه هر جا لازم شد خودت خودت را از بندِ تعلق آزاد کنی،
که خود آزار نباشی،
که هر بار امیدت را گم کردی بلد باشی دوباره پیدایش کنی؛
جوری که کمترین زمان را فدای نابلدی کنی.
میدانی بحث یک تقویمِ نو تر نیست، بحث یک نگاه متفاوتتر است.
برایت آرزو میکنم بالاخره با پوست و خونات عجین شود که در این زندگیِ عجیب و بخیل هیچ کس جز خودت به فریادت نمیرسد.
این لعنتی را ممکن کن " به خودت بیشتر از هر کس و هر چیز بِرِس ".
امیدوارم بعد از این همه سال، بعد پیام تبریک و آرزوهای رنگی و تصمیمات قلمبه سلمبهای که از نیمه راه فراموشات شده، فهمیده باشی که یکِ یکِ امسال قرار نیست انفجار عظیمی رخ دهد؛
تو به تقویم نو سلام میکنی و به مسیر ناشناخته زندگی ادامه میدهی.
تنها فرقش کولهایست هر سال سنگینتر از سال قبل؛
پُر از تجربههایی که شکل بهبود یافتهی زخم هاست.
شاید در تنگناهای این مسیر تنها چیزی که به کارَت بیاید این باشد که به کولهات سر بزنی و در هر قدم تاکید کنی " ادامه دادن کارِ زندههاست "،
رویا ببافی و همزمان توقعات را از خودت و آسمان بالای سرت و زمین زیر پایات در منطقیترین سطحِ ممکن نگه داری.
به معنای کاملِ این جمله" مراقبت کن از خودَت "
ما جا مانده ايم
جايي ميان
قديم تَر ها
و
امروز
جايي ميان عصرهاي جمعه
دور هم بودن ها
گفتن و خنديدن ها
و
اين تنهايي بي پايان امروز
ما جامانده ايم
از خوشي هاي كوچك
اما حقيقي
و دل بسته ايم
به خوشي هاي رنگ به رنگ
اما گذرا و گاهي پوچ
ما نسلي هستيم
كه نه فهميديم
از خدا بايد ترسيد
يا تنها بايد به خدا اعتماد كرد
ما پيچيده ايم
و گم حتي
و غم انگيزترين قسمتش
تنهايي مان است
ما
بايد دست به كار شويم
كاري براي خودمان بكنيم
بايد از دوباره قديمي شويم
عشق شويم
و به راستي بفهميم
زندگي تنها ارزشش
به با هم بودن و خنديدن است
ماباقي
تمامش
مي گذرد
تمام مي شود
و فراموش حتي
مثل یه کتاب صفحه های خاطراتتو ورق میزنی
خاطراتت هم صفحه های خوب داره هم صفحه های سیاه
خودتو برمیداری و میبری توی کوچه و پس کوچه های سرگذشت یکساله ات
جاهایی پرواز میکنی که مطمئنی دیگه هرگز به اونجاها برنمیگردی و دیگه هیچ وقت تکرار هم نمیشن
یاد یه سری آدمایی میوفتی که دیگه نیستن
یاد جمله ها و دوست دارم هایی که حالا درمونش فقط روشن کردن یه سیگاره
دلت پیش خونه و شهری گره خورده که دیگه توش نیستی
یاد روزایی میوفتی که قد یه دنیا خوب بودن یاد اتفاقای قشنگ
به کار های خوبی که انجام دادی فکر میکنی
یا اینکه مدام ذهنت میره سمت کارهای اشتباهی که نباید انجام میدادی و دادی
به حرف هایی که نباید میزدی و زدی
مدام خودتو سرزنش میکنی که کاش انجام نمیدادی
اما از اون بدتر یه سری کارها مثل بستن دکمه های لباس میمونن تا آخریشو نبندی نمیفهمی کل مسیر رو اشتباه اومدی
هیچ کسی هم اون موقع نیست که بهت بگه این کار رو نکن
بعضی وقت ها ، هیچ پاک کنی اشتباهاتت رو دیگه پاک نمیکنه و فقط میشن یه خاطره که جاشم میشه کنج دلت
کاش دفتر زندگیمون سرشار از صفحه های خوش نقش و نگار و رنگارنگ باشه و بدونیم اگه چاشنی مهربونی و گذشت توی رفتارمون یکم بیشتر میبود شاید دیگه نیاز به برگشتن و اصلاح نبود
بیدار شویم و ببینیم همهاش کابوسی هولناک بوده و تمام شده دیگر.
بعد پنجره را باز کنیم تا بوی برف پر شود توی اتاق،
چای دم کنیم با چوب دارچین و گلسرخ
و بگذاریم جادوی صدای بنان پاک کند خاطر را از تیرگی خواب تیرهگون.
بیدار شویم و ببینیم جهان در امن و امان است
و همه این تلخیها با طلوع آفتاب پر کشیده...
همه میگن مال آب و هواس
میگن هوای شهر کثیفه اگه بارون بیاد همه مریضیا خوب میشه
دل نازکی مریضیه دکتر؟
باس نمونه برداری کنین؟
آزمایشی ؟چیزی؟
میشه جراحی کنین ابرای گلومو در بیارین؟
میدونم خطر داره ها
اما خطرش کمتر از حرفایی که قورت میدیم....
خسته شدم از این همه شب
از این همه روز
از این همه هی درست میشه، نترس گفتن به خودم
که میدونم دروغه و دیگه هیچی و هیچوقت درست نمیشه
اصلا ادم دلش میخواد بترسه
دلش میخواد ابر بشه، بباره
بلکه هم تموم بشه این همه سربِ داغِ توی گلو، توی نگاه
کاری میشه کرد؟
میشه توی این داستان پیوند اعضا و اینا
مثلا چشمامو بفروشم به جاش دو تا بال بخرم؟
گفتم برات سامان میخواد کلیه اشو بفروشه؟
میشه منم بفروشم؟
چشامو
گلومو
همه رو بدم دو تا بال کوچیک بگیرم
اون وقت گنجیشک بشم پر بکشم برم تا خونهٔ منیریه
بشینم رو درخت خرمالو
مادربزرگ بشینه زیر درخت
موهاشو بریزه رو شونه هاش
آواز رشتی بخونه
میشه دیگه نمیشه؟