نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم
مسيرِ زندگيمان طورِ ديگرى رقم ميخورد
دوست داشتن هايمان را راحت تر جار ميزديم
لباسى را بر تن ميكرديم كه سليقه ى واقعيمان بود
آرايشى ميكرديم كه دوست داشتيم
دلمان كه ميگرفت،مهم نبود كجا بوديم،
بى دغدغه اشك ميريختيم
صداى خنده هايمان تا آسمانِ هفتم ميرفت
با پدر و
مادرمان دوست بوديم
حرفِ يكديگر را ميخوانديم
نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم،
خودمان براى خودمان چهارچوب تعريف ميكرديم
روابطمان را نظم ميداديم
دخترها و پسرهايمان،
حد و مرزِ خودشان را ميشناختند
نيمى از دوست داشتن هايمان،
به ازدواج منجر ميشد
نگرانِ حرفِ مردميم اما
كه چگونه رفتار كنيم كه مبادا پشتِ سرمان حرف بزنند
كه مبادا از چشمشان بيفتيم
كه مبادا قطع شود روابط خانوادگيمان
ما در دورانى هستيم
كه نه براى خودمان
براى مردم زندگى ميكنيم!
بچه كه بودم،
آرزويم اين بود بزرگ كه شدم،
تمامِ موزيك هايِ غمگينِ دنيا را پاك كنم و همه جا را پر كنم از آهنگ هاي شادِ شادِ شاد!
همان هايي كه بايد همراه خواننده توام فرياد بزني و بالا و پايين بپري...
بزرگ تر كه شدم،
قلبم كه شكست،
چشمم كه پر از اشك شد،
دلم كه تنگ شد،
دلم كه تنگ شد....
فهميدم بعضي موزيك هارا براي سكوت كردن ميسازند...
براي اينكه خواننده بخواند و
تو گوش كني و
شايد دو سه قطر اشك بريزي...
بي صدا!
بي آنكه كسي بويي ببرد...
و آرام كني اين دردِ بي درمانِ #رفتن هاي بي منطق را...
ما آنقدر خوب هستیم که ببخشیم
و آنقدر بد که بگریانیم،
حرفم این است
هیچ موجودی
جاندار و بیجان
در هیچ صفتی مطلق نیست
ما همه
خوبهای گاهاً بد
و بدهای گاهاً خوب هستیم
نه بیش
و نه کم!