یادم میاد وقتی بچه بودم ، یه شب که پدرم از سرِ کار خسته و بی حال رسید خونه وقتی من رو دید بغلم کرد و گذاشت رو دوشش.
از یک متر رسیدم به دو متر و احساس بزرگی کردم.
سقف آرزوهام ، سقف خونه مون بود.آرزو کردم دستم رو بتونم بزنم به سقف...
برای همین دستم رو دراز کردم تا دستم بهش برسه، نرسید.
پدرم خسته شده بود، ولی بهم نمی گفت. خستگی رو از کوتاه شدن قدم فهمیدم.
از اینکه دیگه نمی تونست کاملا صاف بایسته تا من دستم رو به سقف برسونم.
برای همین سرم رو آوردم پایین و بهش گفتم « میشه خسته نشی؟! » خندید.
پدرم قوی ترین و خستگی ناپذیر ترین مرد دنیا بود چون زانوهام رو گرفت و بلندم کرد.
خیلی راحت دستم به سقف رسید.
خیلی راحت به آرزوم رسیدم.
بعد از اون این سوال شد تیکه کلامم، از همه می پرسیدم.
ولی همه لبخند نمی زدن.
همه ادامه نمی دادن.
هرچی گذشت معنی خستگی رو بهتر فهمیدم.
بهتر فهمیدم فقط جسم آدم نیست که خسته میشه، فقط دست و پا و بدن نیست که کوفته میشه.
آدما روحشون هم خسته میشه ،
دلشون هم کوفته میشه و این همون چیزی هست که آدما رو از پا می ندازه.
از پا انداختم،
یه روز خسته شدم از صبوری کردن،
از جنگیدن ،
از ادامه دادن ،
از زندگی کردن....
هزار نفر خستگیم رو دیدن ،
هزار نفر بهم گفتن « میشه خسته نشی »
ولی لبخند نزدم
ولی ادامه ندادم
تا اینکه تو اومدی.
خستگیم رو دیدی ،
خستگیم رو فهمیدی ،
با خستگیم خسته شدی.
سرم رو گذاشته بودم رو پات که پایین رو نگاه کردی و گفتی «میشه خسته نشی» لبخند زدم ،
روحم سبک شد....
انقدر که پرواز کرد و دستش خورد به سقف....
تو اون یه نفری که به خاطرت خسته نمیشم.
فقط یه سوال دارم ازت میشه از دوست داشتنم خسته نشی؟
#حسین_حائریان
من این رو بهتر از هر کسی می دونستم، با گوشت و پوست و استخونم بهش رسیده بودم.
واسم یه شعار نبود ، یه تیتر بزرگ وسط قلبم بود.
قلبی که حالا مدت ها فقط برای زنده موندن میزد نه برای زندگی کردن ....
زندگی کردن با چاشنی اجبار چیزی نبود که تو بچگی آرزو کرده باشم ....
چیزی نبود که انتخاب کرده باشم ...
چیزی نبود که تو یک شب تا صبح اتفاق بیفته.
اجبار قدم به قدم اومد تو زندگیم ....
از چیزای کوچیک شروع شد.
از اتفاقاتی که خیلی بی اهمیت بودن...
کم کم اجبار تموم زندگیم رو درگیر کرد.
دیگه یادم نمیومد دوست دارم چجوری زندگی کنم.
روز به روز نسبت به خواسته هام بی حس تر شدم...
روز به روز از آرزوهام بیشتر دور شدم...
به خودم اومدم و دیدم تمام زندگیم پر از اجباره ....
خنده های اجباری تو روزایی که حالم ، حال خندیدن نبود ....
بودن های اجباری کنار کسایی که هیچ وقت اولویت زندگیم نبودن....
از همه بدتر تسلیم شدن مقابل سرنوشت بود.
حالا خوب می دونم اجبار مثل یک غده ی سرطانی میاد تو زندگی و کم کم بزرگ میشه....
رشد می کنه و همه چیز رو خراب می کنه.
شاید بگید چرا هیچ وقت نخواستم شرایط رو تغییر بدم ....
این همون سوالی هست که هر شب از خودم می پرسم.
جوابش خیلی دردناکه
« اجبار عادت میاره... عادت به پذیرفتن هر اتفاقی»
#حسین_حائریان
فقط با بودن آدم هایی تسکین پیدا می کنه که مثل قرص آرام بخش می مونن...
آدمایی که تو صداشون، تو حرفاشون یه نیروی خدادادی هست که بهت آرامش میده.
فقط کافیه چند کلمه ای باهاشون صحبت کنی تا دردهات رو فراموش کنی...
آدمایی که کنارشون زمان بی معنا میشه و زندگی یه طعم دیگه می گیره.
اگه یه روزی تو زندگیتون کسی بود که کنارش آرامش داشتید، بدونید اون قرص آرام بخش شماست...
کسی که دیگه تو زندگیتون تکرار نمیشه.
حالا خوب زندگیت رو نگاه کن و ببین قرص آرام بخش داری؟
#حسین_حائریان
آدم ها یک بار عمیقاً
عاشق میشوند،
چون فقط یک بار نمیترسند
که همه چیز خود را
از دست بدهند؛
امّا بعد از همان یک بار،
ترس ها آنقدر عمیق میشوند
که عشق، دیگر دور میایستد...
دقايقی در زندگی هست ، که دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود
که میخواهی او را از روياهايت بيرون بکشی و در دنيای واقعی بغلش کنی....
گابريل گارسيا مارکز
این شبا و روزا بهونه است
واسه التماس نگاهش به این پایین
واسه محکم صدا کردنش
واسه از ته دل صداکردنش
این شبا یه دل سیر حرف نگفته دارن که قصد ندارن صبح شن
تا خدا بشینه پای تک تکشو گوش بده
با دلو جون گوش بده
تو بگو گوش میده
گریه کن اشکتو میزنه کنار
صداش کن
التماس کن برا نگاهش
نگاهش برای ظهور اون که باید بیاد و نمیاد و نیومدنش شده حالِ سخت این روزگار
حالِ مظلوم شدن زیر ظلم
صدا کن واسه نگاهش به روی دختر بچه ای که زندگیش خلاصه شده تو حسرت، حسرت عروسک پشت ویترین
نگاهش به روی پسر بچه ای که دلش پیِ دوچرخه ی همبازیاشه که نفس پاشو قط میکنه واسه رفتن تو کوچه
صداش کن واسه نگاهش به روی اون پدری که شرمندگیشو گذاشتو رفت
واسه مادری که امن یجیب شد برا بچه هاش
بهش بگو محتاج نگاهشی برای درد بی درمون اون مریضی که واسه بیشتر نفس کشیدنش کنار زندگیش نداره هزینه کنه
ازش بخواه نگاهشو بگیره رو اون دلای سنگی که این همه غم و درد نمیلرزونه دلشو
نگاه رفتگر
دستای پینه بسته ی کارگر
اشکای اون بچه ی فال فروش پشت شیشه ی ماشین
محتاج نگاهش باش برای اون دختر و پسر بچه ای که جاش آغوش گرم مادره نه یک کارتن تو سرما و گرمای شهر که سایه ی درخت شده سقفش و ساقه اش تکیه گاهش
این روزا بلندتر از همیشه صداش کنیم
صداش کنیم واسه همه ی دردایی که بغض شدن
واسه همه شبایی که صب نشدن
واسه همه درایی که باز نشدن
واسه همه خستگی هایی که به جونمون مونده
واسه همه زندگی کردن هایی که بدهکاریم به دلامون
وایه همه حالای بدمون وسط همه داشته هامون
صداش کنیم واسه عاقبتی که فقط تو راه خودش به خیر میشه
محتاج نگاهش باشیم برای مقداری آدمیت
رفیق یادت نره این روزا در حق دلای همدیگه دعا کنیم
#شب-قدر
طاعات قبول
یک دنیا التماس دعا
دلم ازون لبخندا میخواد که درحال خوندن چتاش باشی و یهو بزنه آنلاین.
ازون وقتا که گشنه ای و هوس آش رشته میکنی یه دفعه زنگو میزنن و یه آش رشته پر کشک و پر پیازداغ نذری میارن.
حس موفقیت امتحان میان ترمی که نخوندی و استاد بی جهت غیبت میکنه.
بچه ای که ترسیده و بین همه میپره توو بغل تو تا آروم شه.
وقتی پول نداری و تا عابر کلی راه باید بری یه آشنا برات ترمز میزنه و تا خونه میرسونتت.
یه دلخوشیه ساده وسط این حجم تکرار،
یه تلاطم مثبت و پر هیجان وسط این سکون عمیق
حق دلای خاکسترگرفته ی هممونه....