ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ؛
ﺑﻪ ﯾﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺧﻨﺪﻡ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ
ﮐﻪ ﻣﯿﺸﺴﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ،ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺵ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﺵ ﺍﺷﻐﺎﻝﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﮑﺮﺩ!
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﭼﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺳﺎﺩﻩﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ!
ﻣﮕﻪ ﻣﺎ ﺟﺎﺭﻭ ﺑﺮﻗﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؟
آﺧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﯾﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ آﺷﻐﺎﻝﻫﺎ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﮑﻨﻪ؟
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻏﺮﻕ ﻏﺼﻪﻫﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ مشکلاﺗﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ،
ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﻡ ﭘﺮ ﺍﺯ آﺷﻐﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺵ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ...
تو که نمیدانی
اما آدمی به نقطهای میرسد
که پی میبَرد قرار نیست «هیچ»
اتفاق تازهای رخ دهد اما...
صبر میکند
صبر میکند
صَبر...
یه حرفهایی تو زندگی هست که بعد از به زبان آوردنش این جمله رو میگی:
"اصلا نمیدونم چرا اینا رو دارم به تو میگم!"
چون تنهایی
خیلی هم تنهایی .
به خاطر خودت میگویم دوستم داشته باش...
که در سالن انتظار بلیط سینما را صدبار نخوانی که سرت را گرم کرده باشی...
که در اتوبوس راحت بخوابی و نترسی ایستگاه را جا بمانی...
که اس ام اس ساده "رسیدم،بخواب"،دلت را خوش کند...
که در مهمانی کسی ناگهان پشت گردنت را ببوسد...
که بتوانی راحت شعر سیدعلی صالحی را کنار دفترت بنویسی...
که ترست بریزد و تو هم شعر بنویسی...
که ترست بریزد و در کوچه برقصی...
که عصر جمعه دستت برود به من زنگ بزنی...
به خاطر خودت میگویم...
دوستم داشته باش...
که ادبیات بی استفاده نماند...