در این دنیا همه چیز سبک و خالی از وقار بود،
هیچ چیز و هیچ کس ماهیت ثابت و قابل درکی نداشت
و اشیا و آدم ها متناسب با نقششان عوض میشدند.
از متن کتاب: به هادس خوش آمدید
پاییز فصل آخر سال است
اگر بخوام خیلی کوتاه و بعد این مدت طولانی در مورد این کتاب نظری بدم؛
باید به این اشاره کنم که فضاسازی ها و بیان احساسات انقدر ظریف و عالی بود،
که با شنیدن اسم کتاب دوباره خودم رو توی همه اون لحظات حس میکنم.
پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونید
هر چیزِ بدی را می شود تحَمل کرد،
اگر یواش یَواش آن را بفهمی.
از متن کتاب: پاییز فصل آخر سال است
نویسنده: نسیم مرعشی
این موقعیتهای نفرتانگیز زندگی من کِی قرار است تمام شوند؟
تصمیمهای زجرآور بین بد و بد، بدتر و بدتر.
دوراهیهایی که انتهای هرکدامشان یک شهر سوخته است.
راهِ محکوم به شکست باید تنها راه باشد تا زجرش فقط زجر شکست باشد.
همیشه باید تنها یک راه باشد که بدون عذاب وجدان تا تهش بروی
و در آن از شکنجهی وسوسهی راهی که انتخاب نشده، هر قدمت لرزانتر از قدم بعدی نباشد.
باید همیشه تنها یک راه باشد.
تنها یک راه.
کار باید یا خوب باشد یا بد،
که بفهمم باید قبولش کنم یا نه.
از متن کتاب: پاییز فصل آخر سال است
نویسنده: نسیم مرعشی
فکر این که چرا به این جا رسیدیم.
کجا را اشتباه کردیم.
کجای خلقت و با کدام فشار شالودهمان ترک خورد
که بدون این که بدانیم برای چه، با یک باد، طوری آوار شدیم روی خودمان که دیگر نمیتوانیم از جایمان بلند شویم.
نمیتوانیم خودمان را بتکانیم و دوباره بایستیم
و اگر بتوانیم، آنی نیستیم که قبل از آوار بودهایم.
اشتباهِ کدام طراح بود که فشارها را درست محاسبه نکرد
و سازهمان را طوری غیرمقاوم ساخت که هر روز میتواند برای شکستنمان چیزی داشته باشد؟
فکر زندگی بیخنده و بیآرزو تکهتکهام میکند.
مثل لکهی زشت زرد ماست، روی پیشخان آشپزخانه.
از متن کتاب: پاییز فصل آخر سال است
نویسنده: نسیم مرعشی
زندگی همه جورش سخت است، هر روز سختتر از روز قبل.
دارم توی ابرها زندگی میکنم.
مالیخولیایی شدهام.
همین کتابها مالیخولیاییام کردهاند، میدانم.
همین کتابها که پر از قهرمان هستند.
قهرمانهای سمی.
قهرمانهایی که هی تو ذهنم بههم بافتمشان و بزرگوکوچکشان کردم و بالاوپایینشان کردم
و آخرش یک قهرمان برای خودم ساختم که هیچجا پیدا نمیشود.
دیگر هیچکس اسب سوار نمی شود که من بروم کنار چادر،
دهنه اسبش را بگیرم،
برایش چای داغ بریزم و به حرفهایش گوش کنم.
هیچکس خسته و خونی از مبارزه با آدمهای بد پیش زنش بر نمیگردد.
هیچکس معشوقش را از هیچ قلعه دوری از دست هیچ اژدهایی نجات نمیدهد.
هیچکس رستم و آرش و پوریا نیست.
چرا این قهرمانها دست از سر من بر نمیدارند؟
چرا نمیگذارند از ابرها پایین بیایم و پایم را بگذارم در زندگی واقعی؟
چرا مالیخولیاییام میکنند؟
از متن کتاب: پاییز فصلآخر سال است
نویسنده: نسیم مرعشی