زندگی همه جورش سخت است، هر روز سخت‌تر از روز قبل.
دارم توی ابرها زندگی میکنم.
مالیخولیایی شده‌ام.
همین کتاب‌ها مالیخولیایی‌ام کرده‌اند، می‌دانم.
همین کتاب‌ها که پر از قهرمان هستند.
قهرمان‌های سمی.
قهرمان‌هایی که هی تو ذهنم به‌هم بافتم‌شان و بزرگ‌وکوچک‌شان کردم و بالاوپایین‌شان کردم
و آخرش یک قهرمان برای خودم ساختم که هیچ‌جا پیدا نمی‌شود.
دیگر هیچ‌کس اسب سوار نمی شود که من بروم کنار چادر،
دهنه‌ اسبش را بگیرم،
برایش چای داغ بریزم و به حرف‌هایش گوش کنم.
هیچ‌کس خسته و خونی از مبارزه با آدم‌های بد پیش زنش بر نمی‌گردد.
هیچ‌کس معشوقش را از هیچ قلعه‌ دوری از دست هیچ اژدهایی نجات نمی‌دهد.
هیچ‌کس رستم و آرش و پوریا نیست.
چرا این قهرمان‌ها دست از سر من بر نمی‌دارند؟
چرا نمی‌گذارند از ابرها پایین بیایم و پایم را بگذارم در زندگی واقعی؟
چرا مالیخولیایی‌ام می‌کنند؟

 

از متن کتاب: پاییز فصل‌آخر سال است
نویسنده: نسیم مرعشی



دوشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۰ |

 

اسلایدر

دانلود فیلم