ميدوني زندگي واسه من مثل اين بود كه انگار تو يه فلش چند تا آهنگ ريخته باشن  و من هِي رد كرده باشم كه به تو برسم،
كه تو خوش ساخت ترين آهنگي كه واسه من وجود داشت بودي،
كه دوست ندارم حتي بزنم ترك بعدي و دوست دارم تا آخر عمر فقط تو توو گوش من تكرار شي.

من پسر بچه ي  داستان شلوار هاي وصله دار ، رسول پرويزي بودم اونجا كه واسه اولين بار عينك پدر بزرگشو روي چشماش ميذاره و تازه زندگي رو ميبينه،
تازه رنگ ها رو ميبينه،
تازه حس ميكنه كه چقدر دنيا قشنگ تره.
چشماتو رو چشمام گذاشتم و حس كردم كه چقدر دنيا از چشماي تو اسونتره، راحت تره، خوشكل تره، امن تره.

من هر روز تويِ تو زنده ميشم،
هر روز كه چشم باز ميكنم و حرفي از تو باشه منو قفل ميكنه به زندگي،
كه دلم گرمه كه تو هموني كه از جنوبي ترين مرز ايران،
تا شمالي ترين نقطه ش بعد از اون همه سربالايي و سر پاييني دستمو ميگيري كه نيوفتم، كه خاكي نشم، كه تموم نشم.

گاهي اوقات نميدونم كه چقدر تو رو ميشناسم،
اما اينو ميدونم تو همه ي من رو ميشناسي، همه ي منو.
اينو ميدونم كه من از ته اين ماجرا خبر ندارم،
نميدونم چي ميشه اما ميدونم هيچكسي اونقدر امن نيست كه همه ي من رو بدونه،
كه هيچ وقت حرفايي كه رو زبونم لغزيد و بهت گفتم رو هيچ گوش ديگه اي نميشنوه و نشنيده، اين رو ميدونم كه تا موقعي كه ٤٠ سالت بشه و موهاي سفيدت بيشتر بشه و پشت پلك هاي نازكت كه مردمك هات كه مثل دو تا خورشيد سياه ميدرخشن چروك بيوفته و  با دست ميزنم رو سينه ت و ميگم :
" ميدوني كه دوست داشتنت چقدر شكل ِ الان و هميشه ي منه ؟"




یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷ |

 

اسلایدر

دانلود فیلم