عید یه بهونَست....
یه بهونه ی عجیب برای عوض شدن
از این مدل عوض شدنا که یه لبخند میشونه کنج لبای خسته
یه حس عجیب داره
میدونم بهونه برای لبخند زیاده
میدونم ثانیه ها یه حسِ برای عوض شدن و لبخند زدن
همه رو میدونم
ولی بهار داره میگه
ان دنیا خیلی زیباتر از سردی و یخ زدگی میتونه باشه
لباتون پر از لبخند باشه
سالتون یه سال عالی و پر موفقیت
زندگیتون سرشار از خوشی
و دلتون....
این یکی همیشه پر از بودن و حس با هم بودن و لبخند
دلتون شاد
سالتون فوق العاده
عیدتون مبارک



دوشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۵ |

 
 

روز های رفته سال را ورق میزنم....
چه خاطراتی که زنده نمی شوند،
چه روز ها دلم میخواست تا ابد تمام نشود،
و چه روز ها که هر ثانیه اش یکسال زمان میبرد،
چه فکر ها که آرامم کرد و چه فکر ها که روحم را ذره ذره فرسود،
چه لبخند ها که بی اختیار بر لبانم نقش بست و چه اشک ها که بی ارادهاز چشمانم سرازیر شد،
چه آدم ها که دلم را گرم کردند،
چه چیز ها که فکرش را هم نمی کردم و شد و چه چیز ها که فکرم را پر کرد و نشد،
چه آدم ها که شناختم و چه آدم ها که فهمیدم هیچ گاه نمیشناختمشان.
و چه....
و سهم یکسال دیگر هم یادش به خیر میشود
کاش ارمغان روز هایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا
ارامشی که هیچ گاه تمام نشود.
+ آخرین ساعات 95 تان به خیر.



دوشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۵ |

 
 

یجوری رنگ و بوی عید هرسال کمتر میشه انگار ازین عطر فیکاس



سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۵ |

 
 

قدیما یادمه سه چهار سال طول میکشید تا یک سال سپری بشه
الان نهایتا یک هفته



جمعه ۲۰ اسفند ۱۳۹۵ |

 
 

"اسفند ماه"
پیاده رو های شهر پر می شود
از دست فروشانی که کیفیت جنسشان مهم نیست،
جنس دلشان مهم است.
پیر و جوان، زن و مرد، از تجریش تا چهار راه ولیعصر....
آدم هایی که نگاه مردم برایشان مهم نیست،
حال خوبشان مهم است
و با زبان بی زبانی به ما می فهمانند که گاهی در اوج ثروت چقدر فقیریم....
خرید حتی اگر نمیکنید،
لبخندی پر از مهر تحویلشان دهید،
تا بدانند این شهر اگر هنوز نفس می کشد،
به خاطر وجود آن هاست.
#علی_قاضی_نظام



پنجشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۵ |

 
 

صداقت یک هدیه ی گرانبهاست
آن را از انسان های بی ارزش نخواهید



دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵ |

 
 

زمستون رو میشه تنهایی سر کرد، ولی بی چایی نمیشه....



سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۵ |

 
 

اسفند آمد
و در جیب هایش
بوی بهار بود ...
و کمی هم ، غم از گذر ناگزیر عمر ...
در جیب جلیقه اش، حبه قند هایی بود تا کام سال کهنه را شیرین کند‌...
که نگیرد دلش از رفتن که سهم همه است...
آدم ها...
ماه ها...
سال ها...
در جیب کتش کمی شادی بود
کمی امید
کمی عشق
آجیل مخلوط هر سال ...
اسفند آمد و بر لبانش لبخند‌ گنگی بود ...
طفلکی این اسفند را همه بی محلی می کنند ...
آنقدر دلش می گیرد که نگو ...
اما نجابتی ذاتی دارد ...
به رویش نمی آورد و فقط لبخند می زند و متواضعانه سفره هفت سین می چیند ...!

#فاطمه_صابری_نیا
پ.ن: آخرین ماه سال 95 به خیر....



جمعه ۶ اسفند ۱۳۹۵ |

 
 

دانشمندان آنچه که هست را کشف میکنند...
مهندسان آنچه که نیست را خلق میکنند...

روز مهندس مبارک🎓



پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۵ |

 

اسلایدر

دانلود فیلم