
باید بازیگر شوم ،
آرامش را بازی کنم
باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم
باز باید مواظب اشک هایم باشم
باز همان تظاهر همیشگی ” خوبم …. ”
حرفت که می شود....
با خنده می گویم:
یادش به خیر فراموشش کرده ام....
اما هنوز نمی دانند که وقتی کسی اشتباه تماس می گیرد....
سست می شوم که نکند تو باشی....
لحظاتی وجود دارند که دراز کشیده ای
خیره به آسمان
و یک چیزی مثل صاعقه وجودت را خالی میکند.
زیرلب میگویی:
دیگه مهم نیست!
و یك چیزی توی زندگی ات تمام میشود
بترس از روزی که دیگر برایم مهم نباشی

تنها برخی از آدمها
باران را احساس می کنند ….
بقیه فقط خیس می شوند

به خودش زحمت نمیدهد یك نفر را كشف كند ،
زیبایی هایش را بیرون بکشد ،
تلخی هایش را صبر كند ....
آدمهای امروز،
دوستی های كنسروی می خواهند !
یك كنسرو كه درش را بـاز كنند ؛
بعد ....
یک نفر،
شیرین و مهربان،
از تویش بپرد بیرون
و هی لبخند بزند
و بگوید :
" حق بـا توست " ....
دلم می خواهد
زندگی ام را
موقت بدهم دست یک آدم دیگر
بگویم تو
بازی کن
تا من برگردم نبآزیآ
ناشنوا
باش وقتی همه
از محال بـودن آرزوهایت سخن می گویند....
باید کرکره ها را بکِشم
موهایم را ببافم
یک لباس شل و وارفته بپوشم
چراغ ها را خاموش کنم
درب را روی ِخودم ببندم ، کلیدش را قورت بدهم ....
همانجا پشت تنهایی سنگر بگیرم
به همه بگویم : دنیای ِ من تعطیل است ....
آهسته بیا
چیزی هم ننویس
کامنت هم نگذار
همان که بخوانی بس است
من به بی محلی آدم ها عادت دارم

تلخ است
همه فکر کنند سرت شلوغ است
و تنها خودت بدانی چقدر
تنـــهایی ....

این
روزها
بیشتر از هر زمانی
دوست دارم خودم باشم
دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم
و نه هراس از دست دادن را ....
هرکس مرا میخواهد بخاطر خودم بخواهد
دلم هوای خودم را کرده است ....
همین....
چراغا رو خاموش کن
هوا هوای درده
دوست ندارم ببینی
چشمی که گریه کرده
چراغارو خاموش کن
سرگرم گریه باشم
میخوام به روم نیارم
باید ازت جداشم
فکر نبودن تو
دنیامو میسوزونه
چراغا رو خاموش کن
چشم و چراغ خونه
یه خورده آرومم کن
نشون نده که سردی
حالا وقت دروغه
بگو که برمیگردی
از شرم اشک های من
چرا رفتی یه گوشه
ازم خجالت نکش
چراغا که خاموشه
اگه دلت هنوزم
باهام یکم رفیقه
یه خورده دیر تر برو
فقط یه چند دقیقه

مژده
اسمم در کتاب رکورد های گینس ثبت شد
دختری از جنس احساس
با سنگین ترین بار دلتنگی بر روی شانه هایش
چند تکه از تو
پریشان افتاد
ته فنجانی که فالم را می گرفت….
می گفت آرام نیستی
و فردا هیچ نامه ای نخواهد آمد….
من مرده ام .…
به نسیم خاطره ای ، گاهی تکانی می خورم ….
همین
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد....
ساده هستم
ساده می بینم
ساده می پندارم زندگی را
نمیدانستم جرم می دانند سادگی را
سادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهرم
ساده می مانم…
ساده میمیرم…
اما…
ترک نمی گویم پاکی این سادگی را …