نمی گذاری یک قطره آبِ خوشِ خیالت ،
از گلویِ چشمِ خاطرم پایین برود ....
تلخ می شود گلویِ حسِ نابم
وقتی یادم می آید آخرین نگاهِ عجولت را ....
انگار تنها نگاهی بیش نبود ،
پوچ و تو خالی ،
چون پاییز ....
زمانی که زنبورها از کندوها رفته اند
و پرنده هایِ مهاجر بر فرازِ شهر ها
و آنجا که به خدا نزدیکتر است ،
به لانه هایِ خالیِ خود می نگرند ....
من
لانه ی خالیِ تو شدم ....
خوشا به حالِ باد
که گونه هایت را لمس می کند
تو را آغوش می گیرد
و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد ....
کاش
مرا نیز باد می آفریدند
و تو را برگِ درختی ، خلق می کردند ....
عشقبازیِ برگ و باد را دیده ای ؟
در هم می پیچیدند و عاشق تر می شوند
بعضیـآ مثـله ســوســک میمـونـن
لهشـون کنـی دمپـآییت کثیفـ میشه
بـآید درو بـآز کنی
خـودشـون گـورشـونـو گـم کنـن ....

روی زمــیــنــی زنـدگـی مـی کــنــیــم که
خــودش رو
" جــــو " گرفته !
دیگه تــکـلـیـفــ آدمـــاش مــعــلـومه ....
فقط باتوسرمیز قمارمی نشینم
چشم درچشم
یا همه چیزت را می برم
یا همه چیزم را می بازم
خدا " تو " را که می آفرید
حواسش
پرت آرزو های من بود !
شدی همان آرزوی من ...!