نمی گذاری یک قطره آبِ خوشِ خیالت ،
از گلویِ چشمِ خاطرم پایین برود ....
تلخ می شود گلویِ حسِ نابم
وقتی یادم می آید آخرین نگاهِ عجولت را ....
انگار تنها نگاهی بیش نبود ،
پوچ و تو خالی ،
چون پاییز ....
زمانی که زنبورها از کندوها رفته اند
و پرنده هایِ مهاجر بر فرازِ شهر ها
و آنجا که به خدا نزدیکتر است ،
به لانه هایِ خالیِ خود می نگرند ....
من
لانه ی خالیِ تو شدم ....