هفت ساله بودم ؛
یک روز قبل از رفتن به مدرسه
پدرم مرا به کناری کشید و گفت باید لباس مناسبی برای مدرسه داشته باشم .…
تا آن زمان من فقط یک پارچه ی بزرگ پتو مانند می پوشیدم
که دور یکی از شانه ها پیچیده میشد و در کمرم سنجاق میشد
پدرم یکی از شلوارهای خودش را برداشت ،
تا زانو قیچی کرد و به من گفت آن را بپوشم ؛
قد شلوار کاملا اندازه بود اما کمرش بیش از اندازه بزرگ بود ،
پدرم با طنابی برایم کمربند درست کرد ….
باید قیافه ی خنده داری پیدا کرده باشم
اما هیچگاه کت و شلواری نداشته ام که از پوشیدن آن همان غروری را احساس کنم
که هنگام پوشیدن شلوار کوتاه شده ی پدرم داشتم
نلسون ماندلا