یه تعمیرکار نسبتا مسنی داشتیم توو خوابگاه که وقتایی که صدای یا الله یا الله ش توو راهرو بلند میشد و صدای جیغ چندتا دختر میاومد، میفهمیدیم باز اومده بالا و لابد خرابیی چیزی بوده و اومده رسیدگی کنه!
چیزی که بود این بنده خدا سرش حسابی شلوغ بود و دیگه شده بود جزئی از ما و مَحرم محسوب میشد انگار و وقت و بی وقت یا الله گفته و نگفته میاومد توو طبقات و به کارایی که بود و نبود رسیدگی میکرد. بعضی روزا هم خیلی میاومد، هی میاومد، هی میاومد...
یه رفیقی داشتیم میگفت:
"همین الان تو بیا برو به همین آقای یا الله یا الله بگو آقا خیلی ممنون که میای! خیلی ممنون که نمیری! اصلا همین که یالله میگی میای من حالم خوب میشه، همیشه بیا!
به ابلفضل اگه دیگه از فردا اومد! اگه دیگه یه یا الله گفت! اون موقع همه ش میخواد بره دیگه از این به بعد و توو راهرو داد بزنه ما رفتیم، عزت زیاد و خدافظ همگی!"
ما بهش میخندیدیم اما بنده خدا سرد و گرم چشیده بود حسابی!
میگفت:
" عجیب روزگاری شده! همه چی خوبه تا به یکی میگی دوستت دارم، میگی شونه هات روانیم میکنه، آغوشت معجزه میکنه برای بی قراریام، همه چی رواله تا بهش میگی فرق داری برام با همه، هیچیم که نداشته باشی فقط خودت باش که همین بودنت حالمو خوب میکنه. برا من باش، فقط برای خودم...
اونوقته که همه چیز عوض میشه و طرف هوایی میشه. فکر میکنه چون دوستش داری برگِ برنده رو داره. میگه بذار برم دورامو بزنم ببینم از این بهترشم هست؟!
تا به یکی میگی بیا که اومدنت فایده و منفعتیم برام نداشته باشه عوضش حالمو خوب میکنه، انگار یادش میره اصلا اومدن چیه و نه انگار که توی فارسی اول ابتداییش هی خونده این عاشق بود و با انار اومد و اون یکی مرد بود و معرفت داشت و با اسب توی بارون اومد و تو بگو انگار طرف از همون بچگی فقط رفتن بلد بوده، نافشو با رفتن و نبودن بریدن اصلا!
روزگار غریبیه. بی محبتی و بی تفاوتی بیشتر میچسبه به دل آدما. نباید دیگه به روی کسی آورد دوست داشتنو، آلرژی دارن انگار همه بهش! "
اون دورانم تموم شد و هرکی رفت پی سرنوشت خودش. رفیقمونو خیلی وقته ازش خبری ندارم، خدا سلامتش کنه هرجا که هست. ولی خیلی وقته دنبالشم پیداش کنم بهش بگم رفیق دمت گرم خدایی! اون موقعا خندیدیم بهت اما سه هیچ از ما و زندگی جلو بودی تو. اگه یه کم جدیت گرفته بودم و بی تفاوتی بلد بودم، شاید این همه گل به خودی نمیزدم توو این سالایی که گذشت!