تولد امسالم عجیب و غمبار بود
شب تولدم رفتم که تنهایی قدم بزنم و قبل از رفتنم اونقدر حس و حال بد از یکی از نزدیک ترینای زندگیم بهم رسید که دنیا برام تموم تر از قبل شد
یه عالمه راه رفتم و گریه کردمو دلم میخواست قراری که با دوستانمون برای غروب گذاشته بودم رو نرم ولی اصلا یادم رفت که میخواستم نرم
و اونجا بود با نفسی که به زور بالا میومد ازغم
ولی دیدم هنوزم آدمایی هستن که شاید دور باشن ولی به فکرتن به فکر حال دلتن
سورپرایزم کردن و برام تولد گرفتن وسط همه مشغله های زندگی و درگیری های کرونایی
لبام تکون نمیخورد برای لبخند ولی با خودم گفتم بشناس آدمای ارزشمند زندگیتو
مهم نسبت نیس مهم اینه تو این شب زندگیت که حالت خوش نیس کی کنارته و برای لبخندت تلاش کرده
خلاصه که اون شب کنار ادمایی گذشت که برام ارزشمندتر از قبل شده بودن
و از آدمایی که عاشقشون بودن یه منشن استوری مونده بود برام حتی تماس هم نه.
فرداش یه کیک و کادو اومد دم در خونه از طرف کسی که تا حدودی دلگیر بودم ازش
و سه روز بعد وقتی بعد از دوش گرفتن در اتاقمو باز کردم یکی دیگه از عزیزانم پشت در بود که سورپرایزم کنه و به همین هم اکتفا نکرد
همه اون ادمایی که عاشقانه دوستشون داشتمو منو فراموش کرده بودنو عملا از زندگیشون کنار گذاشته بودن رو جمع کرده بود تا منو خوشحال کنه
درسته که رفتار اونا سنگین بود درسته که بغض گلومو گرفت از این همه دوریه به وجود اومده ولی بازم جایگاه ادما برام مشخص شد
من امسال فهمیدم که مهم نیست من چقدر ادما رو دوست دارم یا چه نسبتی باهام دارن مهم اینه اونا چقدر منو دوست دارنو به فکر منن
میشه نزدیکترین ادم زندگیت حتی بهت نگه تولدت مبارک میشه همکلاسی دانشگاه خواهرت برات تولد سورپرایزی بگیره
خلاصه که با همه این حرفا که اینجا نوشتم تا هیچ وقت یادم نره:
Another year passed
It's my fucking birthday